پاستیل‌های بنفش

14.00

عنوان: پاستیل های بنفش

نویسنده: کاترین اپلگیت

مترجم: آناهیتا حضرتی کیاوندانی

ناشر: پرتقال

موضوع: داستان کودکان، داستان نوجوان

رده ی سنی: بزرگسال

جلد: شومیز

تعداد صفحه: 196 ص

تعداد:
مقایسه

توضیحات

پاستیل‌های بنفش اثر کاترین اپلگیت است.

گاهی در زندگی ما شرایطی پیش می آید که نیازمند مقاومت، صبر و امیدواری است. تکیه بر خانواده و دوستان و احساس همبستگی باعث می شود تا تحمل روزهای سخت، آسانتر شود.

کتاب، داستان زندگی «جکسون» را روایت می کند که پدرش بیمار شده و شغلش را از دست داده است. مادر او به عنوان پیشخدمت در رستوران های مختلف مشغول به کار است اما زندگی برای آنان خیلی سخت می گذرد و از نظر مالی در شرایط بدی هستند، بسیاری از روزها چیزی برای خوردن ندارند و جکسون و خواهر کوچکش با اختراع یک بازی سعی می کنند تا گرسنگی را کمتر احساس کنند؛ اما پس از مدتی اوضاع بدتر می‌شود.

پدر و مادر قادر به پرداخت اجاره خانه نیستند و جکسون و خواهرش باید خود را برای زندگی در یک مینی ون آماده کنند.

پدر و مادرش با خوش بینی و شوخ طبعی تلاش می کنند آن‌ها را وارد مشکلات خودشان نکنند؛ اما جکسون که قبلا هم مدتی را در ون زندگی کرده بود، از این شرایط و همین طور از دست پدر و مادرش بسیار عصبانی است چراکه آن‌ها واقعیت را به او نمی‌گویند. برای همین تصمیم می‌گیرد از خانه فرار کند.

او نامه‌ای به آن‌ها می‌نویسد؛ اما پیش از این که فرار کند، پدر و مادرش نامه‌ی او را پیدا و با او صحبت می‌کنند. جکسون آرام می‌شود و پدر و مادر هم به او قول می‌دهند که دیگر هرگز واقعیت را از او پنهان نکنند و به عنوان نخستین واقعیت به او می‌گویند که که زندگی بالا و پایین زیاد دارد و ولی هرگز نباید امید را از دست داد.

جکسون خود را فردی منطقی و «حقیقت دوست» می داند، حضور دوست خیالی اش «کرنشا» که گربه ای بسیار بزرگ است به او کمک می کند تا مشکلاتش را راحت تر حل و تحمل کند.

نویسنده در تلاش است تا به خوانندگان، کودکان و نوجوانان، آموزش دهد در بدترین شرایط، نکات مثبت را ببینند چرا که چنین امری باعث می شود تا در برخورد با سختی ها تحمل بیشتری بیابند. در قسمتی از کتاب هر چند خانواده جکسون مجبور شده اند به دلیل وضعیت بد مالی برخی اسباب و وسایل خانه شان را بفروشند و خیلی ناراحت به نظر می رسند اما دیدگاه جکسون را اینگونه می خوانیم: «تماشای فروخته شدن وسایلمان آنقدرها هم بد نبود. با خودم گفتم هر دلاری که گیرمان بیاید، خوب است و همه آن وسایل یک مشت چیزهای به درد نخور هستند و تازه خیلی هم خوب بود که در کنار دوستان و همسایه ها بودیم»

پی دی اف کتاب پاستیل های بنفش

در جای جای کتاب، تأکید نویسنده بر «امیدواری» را می بینیم. وی از زبان اشخاص داستان  و در قالب ساده ترین مثال ها و جمله ها «امیدوار بودن» را یادآوری می کند. نویسنده منکر وجود مشکلات و راه های پر پیچ و خم در زندگی نیست با این وجود «امید» را لازمه زندگی، حتی در سخت ترین شرایط می داند.

از دیگر موضوعات پررنگ کتاب «پاستیل های بنفش» می توان به دوستی اشاره کرد. از نظر نویسنده، دوستان خوب تحمل سختی ها را آسانتر می کنند و نیازی نیست حتما دوستان ما در واقعیت «وجود داشته باشند» بلکه گاهی دوستانی خیالی همچون «کرنشا»، گربه ای که ذهن جکسون آن را ساخته است، باعث بهتر شدن حالمان می شوند: «با خودم فکر کرده ام چه چیز! یه گربه داره باهام حرف میزنه!» این چیزی نیست که برای هر کسی کنار جاده اتفاق بیفته. اما تنها فکری که یادم می آید این است که چقدر خوب است دوستی داشته باشی که به اندازه تو از پاستیل بنفش خوشش بیاید.»

در مقابل دوست خیالی، نویسنده از دوست واقعی جکسون، «ماریسول» نام می برد؛ کسی که راوی کتاب با خیال راحت آنچه دل تنگش می خواهد برای او می گوید و نگران نیست مسخره اش کند و یا او را «دیوانه» خطاب کند: «بعد همه چیز را به او گفتم اینکه چقدر نگران بودم و چطور بعضی روزها گرسنه می خوابیدیم و اینکه تا چه اندازه از آینده می ترسیدم.»

تصویری که نویسنده کتاب از فقر ارائه می دهد در عین ساده بودن، زیبا و عمیق است. واقعیتی که خانواده جکسون با آن دست و پنجه نرم می کنند قابل پنهان ساختن و چشم پوشی نیست: «می دانستم چه باید به او بگویم. رابین باید واقعیت را مـی شنید. ما مشکل مالی داشتیم به احتمال زیاد، باید از آن آپارتمان می رفتیم. شاید باز هم مجبور بشویم توی مینی وَن زندگی کنیم. شاید مجبور بشود از همه دوست هایش دل بکند»

«پاستیل های بنفش» داستان و روایتی است از جادوی حضور و وجود کسانی که دوستشان داریم و در بدترین شرایــط می توانند بهترین خاطرات و لحظه ها را برایمان بسازند؛ دوستانی واقعی یا خیالی و ساخته و پرداخته ذهن که همیشه شیرینی یاد و خاطره آنان به قلب ما روشنایی و آرامش می بخشد.

برشی از متن کتاب پاستیل‌های بنفش

…دستم را انداختم دور کمرش و زور زدم.انگار شیری را بغل کرده بودم؛یک تن وزن داشت. کرنشا پنجه هایش را فرو کرده بود توی لحافی که بچگی ها،عمه بزرگه ام،ترودی،برایم یافته بود.ناامید شدم و ولش کردم. کرنشا پنجه هایش را کشید بیرون و گفت:«ببین!من نمی تونم تا وقتی کمکت نکرده،برم.دست من نیست که» «پس دست کیه؟» کرنشا با همان چشم های تیله ای و سبزش به من خیره شد؛پنجه هایش را گذاشت روی شانه ام.بوی کف صابون و نعناع می دادو گفت:«تو جگسون…دست توئه»…

 

«…چقدر خوبه دوستی داشته باشی که به اندازه‌ی تو عاشق پاستیل‌های بنفش باشه! اما اگه اون یه موجود خیالی باشه که فقط تو می‌بینی، چی؟!

“جکسون” یه پسر منطقیه و از خیالبافی خیلی بدش می‌آد! اما یه روز می‌فهمه که آدم‌ها همیشه هم دنبال شنیدن واقعیت نیستن. اون توی هفت سالگی با یه اتفاق عجیب روبرو میشه و برای اولین بار یه دوست خیالی رو میبینه که همه جا باهاشه!

جکسون خیلی گیج شده… و اینجاست که دیگه فهمیدن مرز بین خیال و واقعیت خیلی سخته…!»

 

خلاصه داستان پاستیل‌های بنفش

پس از این که پدر جکسون به بیماری ام اس مبتلا می‌شود و کار خود را از دست می‌دهد، خانواده دوران سختی را پشت سر می‌گذارند. آن‌ها بسیاری از روزها چیزی برای خوردن ندارند و جکسون و خواهر کوچکش با اختراع یک بازی سعی می کنند تا گرسنگی را کمتر احساس کنند؛ اما پس از مدتی اوضاع بدتر می‌شود. پدر و مادر قادر به پرداخت اجاره خانه نیستند و جکسون و خواهرش باید خود را برای زندگی در یک مینی ون آماده کنند.

پدر و مادرش با خوش بینی و شوخ طبعی تلاش می کنند آن‌ها را وارد مشکلات خودشان نکنند؛ اما جکسون که قبلا هم مدتی را در ون زندگی کرده بود، از این شرایط و همین طور از دست پدر و مادرش بسیار عصبانی است چراکه آن‌ها واقعیت را به او نمی‌گویند. برای همین تصمیم می‌گیرد از خانه فرار کند. او نامه‌ای به آن‌ها می‌نویسد؛ اما پیش از این که فرار کند، پدر و مادرش نامه‌ی او را ییدا و با او صحبت می‌کنند. جکسون آرام می‌شود و  پدر و مادر هم به او قول می‌دهند که دیگر هرگز واقعیت را از او پنهان نکنند و به عنوان نخستین واقعیت به او می‌گویند که زندگی بالا و پایین زیاد دارد و ولی هرگز نباید امید را از دست داد.

در روبه رو شدن با سختی های زندگی دو راه وجود دارد خوش بینی و امیدواری یا بدبینی و ناامیدی. در داستان پاستیل‌های بنفش، نویسنده نشان می‌دهد که چگونه نیروی تخیل پسرک داستان و شوخ طبعی و امیدواری پدر و مادرش، تحمل دوران سخت را برای آن‌ها آسان‌تر می‌کند.

کتاب مصور حاضر، داستاني است که با زباني ساده براي کودکان نگاشته شده است. نويسنده اين داستان را با پرداخت مناسب شخصيت‌ها و توصيف عميق‌ترين احساسات و افکار آن‌ها نوشته است. در داستان مي‌خوانيم: «من عاشق حقيقت هستم. هميشه اين‌طور بوده‌ام؛ چيزهاي واقعي، قوانين دودوتاچهارتايي، حقيقتي که مثلاً مي‌گويند کلم بروکسل بوي جوراب سه روز مانده مي‌دهد. به‌هرحال من خودم تا حالا جوراب سه روز مانده نخورده‌ام، براي همين ممکن است قضاوتم درست نباشد»

کتاب پاستیل های بنفش اثر کاترین اپلگیت با ترجمه آناهیتا حضرتی توسط انتشارات پرتقال در 256 صفحه به چاپ رسیده است.

کاترین آلیس اپلگیت، نویسنده و رمان نویس اهل ایالات متحده ی آمریکا است.کاترین اپلگیت، در ۱۹ اکتبر ۱۹۵۶ در آن آربور، میشیگان متولد شده است. آثار این نویسنده کودک و نوجوان بارها مورد تقدیر قرار گرفته و تاکنون ۳۵ میلیون نسخه از کتاب های مجموعه Animorphs که با همراهی همسرش نوشته، در جهان منتشر شده است. وی در سال ۲۰۱۳ بخاطر نگارش کتاب ایوان منحصربه فرد، برنده ی مدال نیوبری شده است. وی هم اکنون در ارواین، کالیفرنیا زندگی می کند. کتاب ایوان منحصر به فرد این نویسنده برنده ی مدال نیوبری ۲۰۱۳ یکی از معتبرترین جایزه های ادبیات کودک شده است و از آن به عنوان کلاسیک های ادبیات کودک نام برده می شود که همانند داستان «کارتونک شارلوت» کودکان در هر دوره ای از خواندن آن لذت خواهند برد.

کاترین اپلگیت در اولین رمان خود پس از کسب جایزه نیوبری، داستانی فراموش نشدنی و جادویی درباره خانواده، دوستی و مقاومت در برابر مشکلات زندگی خلق کرده است.

داستان ها نقشی مهم و حیاتی در رشد و پیشرفت کودکان دارند. کتاب هایی که می خوانند و شخصیت هایی که از طریق ادبیات با آن ها آشنا می شوند، می توانند به دوستانشان تبدیل شوند.

جکسون و خانواده اش، روزگار سختی را می گذرانند. دیگر نه پولی برای پرداخت اجاره و نه غذای چندانی برای خوردن باقی مانده است. والدین، خواهر کوچکتر و سگ جکسون ممکن است دوباره مجبور شوند که در ماشین شان زندگی کنند. کرنشا، گربه ای بزرگ و خیالی است که برای کمک به جکسون به زندگی او بازگشته است. اما آیا یک دوست خیالی می تواند کاری کند که همه چیز یک خانواده از دست نرود؟ کاترین اپلگیت دوست داشتنی از طریق راه هایی غیرمنتظره به مخاطبین ثابت می کند که دوستان اهمیت دارند؛ چه دوستان واقعی و چه خیالی.

«پاستیل های بنفش» نوشته «کاترین اپلگیت» و با ترجمه «آناهیتا حضرتی» از کتابهای خواندنی و پر فروش نشر پرتقال است که برای کودکان و نوجوانان نوشته شده اما خواندن آن برای مخاطب بزرگسال نیز خالی از لطف و زیبایی نیست.

کاترین اپلگیت در کتاب پاستیل‌های بنفش داستانی جادویی و شگفت‌انگیز در ستایش عشق، دوستی و خانواده روایت می‌کند. این کتاب محبوب درباره‌ی پسری است که از خیال‌پردازی خوشش نمی‌آید اما دوستی خیالی از ایام کودکی به زندگی‌اش بازمی‌گردد و به حل مشکلات او کمک می‌کند. نویسنده در این کتاب نشان می‌دهد که چگونه نیروی تخیل پسرک داستان و شوخ طبعی و امیدواری پدر و مادرش، تحمل دوران سخت را برای آن‌ها آسان‌تر می‌کند.

قسمت هایی از متن کتاب پاستیل های بنفش :

دستم را انداختم دور کمرش و زور زدم.انگار شیری را بغل کرده بودم؛ یک تن وزن داشت. کرنشا پنجه هایش را فرو کرده بود توی لحافی که بچگی ها، عمه بزرگه ام ،ترودی، برایم بافته بود. ناامید شدم و ولش کردم. کرنشا پنجه هایش را کشید بیرون و گفت: «ببین!من نمی تونم تا وقتی کمکت نکردم، برم. دست من نیست که.» «پس دست کیه؟» کرنشا با همان چشم های تیله ای و سبزش به من خیره شد؛ پنجه هایش را گذاشت روی شانه ام. بوی کف صابون و نعناع می داد و گفت: «تو جکسون…دست توئه»

«واقعیت این است جکسون. زندگی، درهم و برهم و پیچیده است. خیلی خوب می شد اگر همیشه مثل این بود.» او خطی خیالی کشید که مدام به سمت بالا می رفت. «اما زندگی در حقیقت، بیشتر شبیه این است.» خطی کج و معوج کشید که مثل دامنه ی یک کوه، بالا و پایین می آمد. «فقط باید به تلاش کردن ادامه دهی»

 

جملاتی از متن کتاب پاستیل‌های بنفش

1- «ببین جکسون، زندگی بالا و پایین زیاد داره، خیلی پیچیده است. اگر همیشه زندگی این شکلی بمونه، خیلی خوبه» و با دستش یک خط مستقیم رو به بالا را نشان داد؛ «اما توی واقعیت زندگی این شکلیه» بعد خط زیگزاگی با دستش کشید که مثل کوه بالا و پایین می رفت؛ «برای همین باید خیلی تلاش کرد و نا امید نشد.»

2- در هر صورت کرنشا خیلی وقت شناس بود. درست وقتی وارد زندگیم شد که بهش احتیاج داشتم. زمان خوبی بود که دوستی داشته باشم، حتی از نوع خیالی اش!

3- «مامانم یک بار بهم گفت که مشکلات مالی، یواش یواش گریبان آدم را می گیرند. گفت مثل سرما خوردن می ماند. اول فقط گلویت میخارد، بعد سرت درد می گیرد شاید هم سرفه کنی… شاید یک شبه بی خانمان نشویم اما اوضاع چنین حسی به من می داد.»

4- چند ساعت بعد از ماجرای مرموز پیداشدن پاستیل‌های بنفش، درست وسط برشتوک‌بازیِ ما، مامان یک کیسه به هرکداممان داد. گفت برای یادگاری‌هایمان است. قرار بود یکشنبه خیلی از وسایلمان را توی حیاط بفروشیم، غیر از چیزهای مهم مثل کفش‌ها، تشک‌ها و چندتا بشقاب. مامان و بابام امیدوار بودند بتوانند با فروش آن‌ها، پول کافی برای پرداخت اجاره‌خانه و قبض آب به‌دست بیاورند.

5- دستم را انداختم دور کمرش و زور زدم.انگار شیری را بغل کرده بودم؛ یک تن وزن داشت. کرنشا پنجه هایش را فرو کرده بود توی لحافی که بچگی ها، عمه بزرگه ام ،ترودی، برایم بافته بود. ناامید شدم و ولش کردم. کرنشا پنجه هایش را کشید بیرون و گفت: «ببین!من نمی تونم تا وقتی کمکت نکردم، برم. دست من نیست که.» «پس دست کیه؟» کرنشا با همان چشم های تیله ای و سبزش به من خیره شد؛ پنجه هایش را گذاشت روی شانه ام. بوی کف صابون و نعناع می داد و گفت: «تو جکسون…دست توئه.»

6- «واقعیت این است جکسون. زندگی، درهم و برهم و پیچیده است. خیلی خوب می شد اگر همیشه مثل این بود.» او خطی خیالی کشید که مدام به سمت بالا می رفت. «اما زندگی در حقیقت، بیشتر شبیه این است.» خطی کج و معوج کشید که مثل دامنه ی یک کوه، بالا و پایین می آمد. «فقط باید به تلاش کردن ادامه دهی.»

7- خوب است که همه چیز را نمی دانم. چون باعث می شود چیزها، جذاب تر شوند.

********************************************

 

پاستیل‌های بنفش

نویسنده: کاترین اپلگیت

گاهی در زندگی ما شرایطی پیش می آید که نیازمند مقاومت، صبر و امیدواری است. تکیه بر خانواده و دوستان و احساس همبستگی باعث می شود تا تحمل روزهای سخت، آسانتر شود.

کتاب، داستان زندگی «جکسون» را روایت می کند که پدرش بیمار شده و شغلش را از دست داده است. مادر او به عنوان پیشخدمت در رستوران های مختلف مشغول به کار است اما زندگی برای آنان خیلی سخت می گذرد و از نظر مالی در شرایط بدی هستند، بسیاری از روزها چیزی برای خوردن ندارند و جکسون و خواهر کوچکش با اختراع یک بازی سعی می کنند تا گرسنگی را کمتر احساس کنند؛ اما پس از مدتی اوضاع بدتر می‌شود.

پدر و مادر قادر به پرداخت اجاره خانه نیستند و جکسون و خواهرش باید خود را برای زندگی در یک مینی ون آماده کنند.

پدر و مادرش با خوش بینی و شوخ طبعی تلاش می کنند آن‌ها را وارد مشکلات خودشان نکنند؛ اما جکسون که قبلا هم مدتی را در ون زندگی کرده بود، از این شرایط و همین طور از دست پدر و مادرش بسیار عصبانی است چراکه آن‌ها واقعیت را به او نمی‌گویند. برای همین تصمیم می‌گیرد از خانه فرار کند. او نامه‌ای به آن‌ها می‌نویسد؛ اما پیش از این که فرار کند، پدر و مادرش نامه‌ی او را پیدا و با او صحبت می‌کنند. جکسون آرام می‌شود و پدر و مادر هم به او قول می‌دهند که دیگر هرگز واقعیت را از او پنهان نکنند و به عنوان نخستین واقعیت به او می‌گویند که که زندگی بالا و پایین زیاد دارد و ولی هرگز نباید امید را از دست داد.

جکسون خود را فردی منطقی و «حقیقت دوست» می داند، حضور دوست خیالی اش «کرنشا» که گربه ای بسیار بزرگ است به او کمک می کند تا مشکلاتش را راحت تر حل و تحمل کند.

نویسنده در تلاش است تا به خوانندگان، کودکان و نوجوانان، آموزش دهد در بدترین شرایط، نکات مثبت را ببینند چرا که چنین امری باعث می شود تا در برخورد با سختی ها تحمل بیشتری بیابند. در قسمتی از کتاب هر چند خانواده جکسون مجبور شده اند به دلیل وضعیت بد مالی برخی اسباب و وسایل خانه شان را بفروشند و خیلی ناراحت به نظر می رسند اما دیدگاه جکسون را اینگونه می خوانیم: «تماشای فروخته شدن وسایلمان آنقدرها هم بد نبود. با خودم گفتم هر دلاری که گیرمان بیاید، خوب است و همه آن وسایل یک مشت چیزهای به درد نخور هستند و تازه خیلی هم خوب بود که در کنار دوستان و همسایه ها بودیم»

در جای جای کتاب، تأکید نویسنده بر «امیدواری» را می بینیم. وی از زبان اشخاص داستان  و در قالب ساده ترین مثال ها و جمله ها «امیدوار بودن» را یادآوری می کند. نویسنده منکر وجود مشکلات و راه های پر پیچ و خم در زندگی نیست با این وجود «امید» را لازمه زندگی، حتی در سخت ترین شرایط می داند.

از دیگر موضوعات پررنگ کتاب «پاستیل های بنفش» می توان به دوستی اشاره کرد. از نظر نویسنده، دوستان خوب تحمل سختی ها را آسانتر می کنند و نیازی نیست حتما دوستان ما در واقعیت «وجود داشته باشند» بلکه گاهی دوستانی خیالی همچون «کرنشا»، گربه ای که ذهن جکسون آن را ساخته است، باعث بهتر شدن حالمان می شوند: «با خودم فکر کرده ام چه چیز! یه گربه داره باهام حرف میزنه!» این چیزی نیست که برای هر کسی کنار جاده اتفاق بیفته. اما تنها فکری که یادم می آید این است که چقدر خوب است دوستی داشته باشی که به اندازه تو از پاستیل بنفش خوشش بیاید.»

در مقابل دوست خیالی، نویسنده از دوست واقعی جکسون، «ماریسول» نام می برد؛ کسی که راوی کتاب با خیال راحت آنچه دل تنگش می خواهد برای او می گوید و نگران نیست مسخره اش کند و یا او را «دیوانه» خطاب کند: «بعد همه چیز را به او گفتم اینکه چقدر نگران بودم و چطور بعضی روزها گرسنه می خوابیدیم و اینکه تا چه اندازه از آینده می ترسیدم.»

تصویری که نویسنده کتاب از فقر ارائه می دهد در عین ساده بودن، زیبا و عمیق است. واقعیتی که خانواده جکسون با آن دست و پنجه نرم می کنند قابل پنهان ساختن و چشم پوشی نیست: «می دانستم چه باید به او بگویم. رابین باید واقعیت را مـی شنید. ما مشکل مالی داشتیم به احتمال زیاد، باید از آن آپارتمان می رفتیم. شاید باز هم مجبور بشویم توی مینی وَن زندگی کنیم. شاید مجبور بشود از همه دوست هایش دل بکند»

«پاستیل های بنفش» داستان و روایتی است از جادوی حضور و وجود کسانی که دوستشان داریم و در بدترین شرایــط می توانند بهترین خاطرات و لحظه ها را برایمان بسازند؛ دوستانی واقعی یا خیالی و ساخته و پرداخته ذهن که همیشه شیرینی یاد و خاطره آنان به قلب ما روشنایی و آرامش می بخشد.

برشی از متن کتاب پاستیل‌های بنفش

…دستم را انداختم دور کمرش و زور زدم.انگار شیری را بغل کرده بودم؛یک تن وزن داشت. کرنشا پنجه هایش را فرو کرده بود توی لحافی که بچگی ها،عمه بزرگه ام،ترودی،برایم یافته بود.ناامید شدم و ولش کردم. کرنشا پنجه هایش را کشید بیرون و گفت:«ببین!من نمی تونم تا وقتی کمکت نکرده،برم.دست من نیست که» «پس دست کیه؟» کرنشا با همان چشم های تیله ای و سبزش به من خیره شد؛پنجه هایش را گذاشت روی شانه ام.بوی کف صابون و نعناع می دادو گفت:«تو جگسون…دست توئه»…

 

«…چقدر خوبه دوستی داشته باشی که به اندازه‌ی تو عاشق پاستیل‌های بنفش باشه! اما اگه اون یه موجود خیالی باشه که فقط تو می‌بینی، چی؟!

“جکسون” یه پسر منطقیه و از خیالبافی خیلی بدش می‌آد! اما یه روز می‌فهمه که آدم‌ها همیشه هم دنبال شنیدن واقعیت نیستن. اون توی هفت سالگی با یه اتفاق عجیب روبرو میشه و برای اولین بار یه دوست خیالی رو میبینه که همه جا باهاشه!

جکسون خیلی گیج شده… و اینجاست که دیگه فهمیدن مرز بین خیال و واقعیت خیلی سخته…!»

 

خلاصه داستان پاستیل های بنفش

پس از این که پدر جکسون به بیماری ام اس مبتلا می‌شود و کار خود را از دست می‌دهد، خانواده دوران سختی را پشت سر می‌گذارند. آن‌ها بسیاری از روزها چیزی برای خوردن ندارند و جکسون و خواهر کوچکش با اختراع یک بازی سعی می کنند تا گرسنگی را کمتر احساس کنند؛ اما پس از مدتی اوضاع بدتر می‌شود. پدر و مادر قادر به پرداخت اجاره خانه نیستند و جکسون و خواهرش باید خود را برای زندگی در یک مینی ون آماده کنند.

پدر و مادرش با خوش بینی و شوخ طبعی تلاش می کنند آن‌ها را وارد مشکلات خودشان نکنند؛ اما جکسون که قبلا هم مدتی را در ون زندگی کرده بود، از این شرایط و همین طور از دست پدر و مادرش بسیار عصبانی است چراکه آن‌ها واقعیت را به او نمی‌گویند. برای همین تصمیم می‌گیرد از خانه فرار کند.

او نامه‌ای به آن‌ها می‌نویسد؛ اما پیش از این که فرار کند، پدر و مادرش نامه‌ی او را ییدا و با او صحبت می‌کنند. جکسون آرام می‌شود و  پدر و مادر هم به او قول می‌دهند که دیگر هرگز واقعیت را از او پنهان نکنند و به عنوان نخستین واقعیت به او می‌گویند که زندگی بالا و پایین زیاد دارد و ولی هرگز نباید امید را از دست داد.

در روبه رو شدن با سختی های زندگی دو راه وجود دارد خوش بینی و امیدواری یا بدبینی و ناامیدی. در داستان پاستیل‌های بنفش، نویسنده نشان می‌دهد که چگونه نیروی تخیل پسرک داستان و شوخ طبعی و امیدواری پدر و مادرش، تحمل دوران سخت را برای آن‌ها آسان‌تر می‌کند.

کتاب مصور حاضر، داستاني است که با زباني ساده براي کودکان نگاشته شده است. نويسنده اين داستان را با پرداخت مناسب شخصيت‌ها و توصيف عميق‌ترين احساسات و افکار آن‌ها نوشته است. در داستان مي‌خوانيم: «من عاشق حقيقت هستم. هميشه اين‌طور بوده‌ام؛ چيزهاي واقعي، قوانين دودوتاچهارتايي، حقيقتي که مثلاً مي‌گويند کلم بروکسل بوي جوراب سه روز مانده مي‌دهد. به‌هرحال من خودم تا حالا جوراب سه روز مانده نخورده‌ام، براي همين ممکن است قضاوتم درست نباشد»

کتاب پاستیل های بنفش اثر کاترین اپلگیت با ترجمه آناهیتا حضرتی توسط انتشارات پرتقال در 256 صفحه به چاپ رسیده است.

کاترین آلیس اپلگیت، نویسنده و رمان نویس اهل ایالات متحده ی آمریکا است.کاترین اپلگیت، در ۱۹ اکتبر ۱۹۵۶ در آن آربور، میشیگان متولد شده است. آثار این نویسنده کودک و نوجوان بارها مورد تقدیر قرار گرفته و تاکنون ۳۵ میلیون نسخه از کتاب های مجموعه Animorphs که با همراهی همسرش نوشته، در جهان منتشر شده است. وی در سال ۲۰۱۳ بخاطر نگارش کتاب ایوان منحصربه فرد، برنده ی مدال نیوبری شده است. وی هم اکنون در ارواین، کالیفرنیا زندگی می کند. کتاب ایوان منحصر به فرد این نویسنده برنده ی مدال نیوبری ۲۰۱۳ یکی از معتبرترین جایزه های ادبیات کودک شده است و از آن به عنوان کلاسیک های ادبیات کودک نام برده می شود که همانند داستان «کارتونک شارلوت» کودکان در هر دوره ای از خواندن آن لذت خواهند برد.

کاترین اپلگیت در اولین رمان خود پس از کسب جایزه نیوبری، داستانی فراموش نشدنی و جادویی درباره خانواده، دوستی و مقاومت در برابر مشکلات زندگی خلق کرده است.

داستان ها نقشی مهم و حیاتی در رشد و پیشرفت کودکان دارند. کتاب هایی که می خوانند و شخصیت هایی که از طریق ادبیات با آن ها آشنا می شوند، می توانند به دوستانشان تبدیل شوند.

جکسون و خانواده اش، روزگار سختی را می گذرانند. دیگر نه پولی برای پرداخت اجاره و نه غذای چندانی برای خوردن باقی مانده است. والدین، خواهر کوچکتر و سگ جکسون ممکن است دوباره مجبور شوند که در ماشین شان زندگی کنند. کرنشا، گربه ای بزرگ و خیالی است که برای کمک به جکسون به زندگی او بازگشته است. اما آیا یک دوست خیالی می تواند کاری کند که همه چیز یک خانواده از دست نرود؟ کاترین اپلگیت دوست داشتنی از طریق راه هایی غیرمنتظره به مخاطبین ثابت می کند که دوستان اهمیت دارند؛ چه دوستان واقعی و چه خیالی.

«پاستیل های بنفش» نوشته «کاترین اپلگیت» و با ترجمه «آناهیتا حضرتی» از کتابهای خواندنی و پر فروش نشر پرتقال است که برای کودکان و نوجوانان نوشته شده اما خواندن آن برای مخاطب بزرگسال نیز خالی از لطف و زیبایی نیست.

کاترین اپلگیت در کتاب پاستیل‌های بنفش داستانی جادویی و شگفت‌انگیز در ستایش عشق، دوستی و خانواده روایت می‌کند. این کتاب محبوب درباره‌ی پسری است که از خیال‌پردازی خوشش نمی‌آید اما دوستی خیالی از ایام کودکی به زندگی‌اش بازمی‌گردد و به حل مشکلات او کمک می‌کند. نویسنده در این کتاب نشان می‌دهد که چگونه نیروی تخیل پسرک داستان و شوخ طبعی و امیدواری پدر و مادرش، تحمل دوران سخت را برای آن‌ها آسان‌تر می‌کند.

قسمت هایی از متن کتاب پاستیل های بنفش :

دستم را انداختم دور کمرش و زور زدم.انگار شیری را بغل کرده بودم؛ یک تن وزن داشت. کرنشا پنجه هایش را فرو کرده بود توی لحافی که بچگی ها، عمه بزرگه ام ،ترودی، برایم بافته بود. ناامید شدم و ولش کردم. کرنشا پنجه هایش را کشید بیرون و گفت: «ببین!من نمی تونم تا وقتی کمکت نکردم، برم. دست من نیست که.» «پس دست کیه؟» کرنشا با همان چشم های تیله ای و سبزش به من خیره شد؛ پنجه هایش را گذاشت روی شانه ام. بوی کف صابون و نعناع می داد و گفت: «تو جکسون…دست توئه»

«واقعیت این است جکسون. زندگی، درهم و برهم و پیچیده است. خیلی خوب می شد اگر همیشه مثل این بود.» او خطی خیالی کشید که مدام به سمت بالا می رفت. «اما زندگی در حقیقت، بیشتر شبیه این است.» خطی کج و معوج کشید که مثل دامنه ی یک کوه، بالا و پایین می آمد. «فقط باید به تلاش کردن ادامه دهی»

 

جملاتی از متن کتاب پاستیل‌های بنفش

1- «ببین جکسون، زندگی بالا و پایین زیاد داره، خیلی پیچیده است. اگر همیشه زندگی این شکلی بمونه، خیلی خوبه» و با دستش یک خط مستقیم رو به بالا را نشان داد؛ «اما توی واقعیت زندگی این شکلیه» بعد خط زیگزاگی با دستش کشید که مثل کوه بالا و پایین می رفت؛ «برای همین باید خیلی تلاش کرد و نا امید نشد.»

2- در هر صورت کرنشا خیلی وقت شناس بود. درست وقتی وارد زندگیم شد که بهش احتیاج داشتم. زمان خوبی بود که دوستی داشته باشم، حتی از نوع خیالی اش!

3- «مامانم یک بار بهم گفت که مشکلات مالی، یواش یواش گریبان آدم را می گیرند. گفت مثل سرما خوردن می ماند. اول فقط گلویت میخارد، بعد سرت درد می گیرد شاید هم سرفه کنی… شاید یک شبه بی خانمان نشویم اما اوضاع چنین حسی به من می داد.»

4- چند ساعت بعد از ماجرای مرموز پیداشدن پاستیل‌های بنفش، درست وسط برشتوک‌بازیِ ما، مامان یک کیسه به هرکداممان داد. گفت برای یادگاری‌هایمان است. قرار بود یکشنبه خیلی از وسایلمان را توی حیاط بفروشیم، غیر از چیزهای مهم مثل کفش‌ها، تشک‌ها و چندتا بشقاب. مامان و بابام امیدوار بودند بتوانند با فروش آن‌ها، پول کافی برای پرداخت اجاره‌خانه و قبض آب به‌دست بیاورند.

5- دستم را انداختم دور کمرش و زور زدم.انگار شیری را بغل کرده بودم؛ یک تن وزن داشت. کرنشا پنجه هایش را فرو کرده بود توی لحافی که بچگی ها، عمه بزرگه ام ،ترودی، برایم بافته بود. ناامید شدم و ولش کردم. کرنشا پنجه هایش را کشید بیرون و گفت: «ببین!من نمی تونم تا وقتی کمکت نکردم، برم. دست من نیست که.» «پس دست کیه؟» کرنشا با همان چشم های تیله ای و سبزش به من خیره شد؛ پنجه هایش را گذاشت روی شانه ام. بوی کف صابون و نعناع می داد و گفت: «تو جکسون…دست توئه.»

6- «واقعیت این است جکسون. زندگی، درهم و برهم و پیچیده است. خیلی خوب می شد اگر همیشه مثل این بود.» او خطی خیالی کشید که مدام به سمت بالا می رفت. «اما زندگی در حقیقت، بیشتر شبیه این است.» خطی کج و معوج کشید که مثل دامنه ی یک کوه، بالا و پایین می آمد. «فقط باید به تلاش کردن ادامه دهی.»

7- خوب است که همه چیز را نمی دانم. چون باعث می شود چیزها، جذاب تر شوند.

کتاب های مرتبط

1-معرفی کتاب پاستیل‌های بنفش در یوتیوب

2- معرفی کتاب پاستیل‌های بنفش در آپارات

اطلاعات بیشتر

نویسنده

کاترین اپلگیت

مترجم

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

Show only reviews in فارسی (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “پاستیل‌های بنفش”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.