مردان بدون زنان

13.00

عنوان: مردان بدون زنان

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجمان: ناکتا رودگری؛ م. عمرانی

ناشر: نوای مکتوب

موضوع: داستان های ژاپنی

رده سنی: بزرگسال

تعداد صفحات: 216

 

تعداد:
مقایسه

توضیحات

کتاب مردان بدون زنان، مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته ی هاروکی موراکامی است که نخستین بار در سال 2014 انتشار یافت.

معرفی کتاب مردان بدون زن اثر هاروکی موراکامی

این کتاب جذاب و خیره کننده، اولین اثر داستانی بزرگی است که موراکامی، این نویسنده ی پرطرفدار و دوست داشتنی، پس از رمان بسیار پرفروش خود، کتاب «سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش» به انتشار رسانده است.
موراکامی در هفت داستان کوتاه، به زندگی مردانی می پردازد که هر کدام به طریقی، احساس تنهایی و انزوا می کنند. در این مجموعه، گربه هایی عجیب، میخانه هایی دودگرفته، قلب هایی تنها، زنانی اسرارآمیز و بسیاری از شگفتی های دیگر گرد هم می آیند و داستان هایی فراموش نشدنی و تأثیرگذار را به ما هدیه می دهند. موراکامی موفق شده که با بهره گیری از شوخ طبعی ها و تخیلات بی پایان خود، کتاب موفق دیگری را خلق کند که می توان آن را یک اثر کلاسیک معاصر نامید.

بخشی از کتاب مردان بدون زنان هاروکی موراکامی

کله شق

مانوئل گارسیا از پله های دفتر دون میگوئل ریتانا بالا رفت. چمدانش را گذاشت زمین و در زد. جوابی نیامد. مانوئل حس کرد کسی توی اتاق است. این احساس از پشت در به او دست داد.
صدا زد: « ریتانا. » و گوش ایستاد.
جوابی نیامد.
مانوئل زیر لب گفت: « می دانم که توی اتاق است. »
در را محکم کوبید و گفت: « ریتانا. »
کسی از توی دفتر جواب داد: « کی هستی؟ »
مانوئل گفت: « منم! مانولو. »
صدا پرسید: « چه می خواهی؟ »

ــ می خواهم کار کنم.

کلیدی توی قفل چرخید. در، یک مرتبه باز شد. مانوئل چمدان به دست رفت تو.
مردی ریزه اندام پشت میزی ته اتاق نشسته بود. بالای سرش کله ی گاوی را پُر کرده بودند. کار تاکسی درمیستهای مادرید بود.
دور تا دور اتاق عکس های قاب شده و تابلوهای میدان گاوبازی به چشم می خورد.
مرد ریزه اندام مانوئل را تماشا می کرد.
گفت: « گمان می کردم تو را کشته اند! »
مانوئل با انگشت روی میز ضرب گرفت. مرد چشم از او نمی گرفت.
ریتانا پرسید: « امسال چند تا بازی داشتی؟ »

جواب داد: « فقط یکی. »

مرد ریزه اندام گفت: « فقط همان یکی بود؟ »
ــ بله، فقط همان یکی بود.
ریتانا گفت: « خبرش را توی روزنامه خواندم. »
تکیه داد به صندلی و چشم دوخت به مانوئل.
مانوئل به کله ی گاو نگاه کرد. قبلاً آن را خیلی دیده بود. یک جور رابطه ی خانوادگی با آن داشت. آن گاو نُه سال پیش، برادرش را که چشم و چراغ دوستان به حساب می آمد، کشته بود. مانوئل آن روز را هرگز از یاد نمی برد. روی کنده ی بلوطِ زیر کله ی گاو یک پلاک برنجی بود. مانوئل نمی توانست آن را بخواند، اما فکر می کرد ممکن است یادبود برادرش باشد. طفلک بچه ی خوبی بود.

مردان بدون زن

معرفی کتاب مردان بدون زنان اثر ارنست همینگوی

کتاب “مردان بدون زنان” دومین مجموعه از داستان های کوتاه “ارنست همینگوی” است که در سال 1927 به انتشار رسید و برخی از مهم ترین نوشته های ابتدایی وی را به خوانندگان عرضه داشت. در این چهارده داستان کوتاه، “ارنست همینگوی” مضامینی را ارزیابی می کند که در کارهای بعدی او نیز به چشم می خورد، مواردی همچون خسارات جنگ، روابط دشوار میان مردان و زنان و ورزش و قهرمانی.

این داستان های درخشان عبارت اند از “کله شق”، “وطن به تو چه می گوید”، “تپه هایی مثل فیل سفید”، “آدمکش ها”، “مسابقه ی پنجاه هزار دلاری”، “در کشوری دیگر”، “حکایتی از آلپ”، ” مسابقه ی سرعت”، “ده نفر سرخ پوست”، “امروز آدینه است”، “بازجویی ساده”، “حالا دراز می کشم”، “قناری سوغاتی” و “قصه ای پیش پا افتاده”.

“مردان بدون زنان” نقطه عطفی در کارنامه “ارنست همینگوی” بود. او پیش از این خود را به عنوان یک رمان نویس قدرتمند و استثنایی اثبات کرده بود، اما با این داستان های کوتاه، نشان داد که چطور می توان در ابعاد چند صفحه ، صحنه ای را از حقیقت مطلق بازسازی کرده و جزئیاتی را به زندگی آورد که فقط توسط چشمان تیزبین یک هنرمند با استعداد و منحصر به فرد مشاهده می شود.
مردان داستان های “ارنست همینگوی” گاوباز و بوکسور ، نوچه و اجیر و الکلی ، گانگستر و تفنگ به دست هستند. هر یک از داستان های کتاب “مردان بدون زنان” به سرسختی مردانه ای اشاره دارد که ظرافت دستان زنی آن را لمس نکرده است. نثر کتاب قاطع ، قدرتمند و غیر عاطفی ، خلاصه شده به حداقل و به نوعی در قلمروی آثار کلاسیک “ارنست همینگوی” قرار دارد.

قسمت هایی از کتاب مردان بدون زنان (لذت متن)

مانوئل گارسیا از پله های دفتر دون میگوئل ریتانا بالا رفت. چمدانش را گذاشت زمین و در زد. جوابی نیامد. مانوئل حس کرد کسی توی اتاق است. این احساس از پشت در به او دست داد. صدا زد: « ریتانا. » و گوش ایستاد. جوابی نیامد.
مانوئل زیر لب گفت: « می دانم که توی اتاق است. » در را محکم کوبید و گفت: « ریتانا. » کسی از توی دفتر جواب داد: « کی هستی؟ » مانوئل گفت: « منم! مانولو. » صدا پرسید: « چه می خواهی؟ » ــ می خواهم کار کنم. کلیدی توی قفل چرخید. در، یک مرتبه باز شد. مانوئل چمدان به دست رفت تو. مردی ریزه اندام پشت میزی ته اتاق نشسته بود. بالای سرش کله ی گاوی را پر کرده بودند.

کار تاکسی درمیستهای مادرید بود. دور تا دور اتاق عکس های قاب شده و تابلوهای میدان گاوبازی به چشم می خورد.

مرد ریزه اندام مانوئل را تماشا می کرد. گفت: « گمان می کردم تو را کشته اند! » مانوئل با انگشت روی میز ضرب گرفت. مرد چشم از او نمی گرفت. ریتانا پرسید: « امسال چند تا بازی داشتی؟ » جواب داد: « فقط یکی. » مرد ریزه اندام گفت: « فقط همان یکی بود؟ » ــ بله، فقط همان یکی بود.
ریتانا گفت: « خبرش را توی روزنامه خواندم. » تکیه داد به صندلی و چشم دوخت به مانوئل. مانوئل به کله ی گاو نگاه کرد. قبلا آن را خیلی دیده بود. یک جور رابطه ی خانوادگی با آن داشت. آن گاو نه سال پیش، برادرش را که چشم و چراغ دوستان به حساب می آمد، کشته بود. مانوئل آن روز را هرگز از یاد نمی برد. روی کنده ی بلوط زیر کله ی گاو یک پلاک برنجی بود. مانوئل نمی توانست آن را بخواند، اما فکر می کرد ممکن است یادبود برادرش باشد. طفلک بچه ی خوبی بود.

کتاب های مرتبط

1- معرفی کتاب مردان بدون زنان در یوتیوب

2- معرفی کتاب مردان بدون زنان در آپارات

اطلاعات بیشتر

نویسنده

هاروکی موراکامی

مترجم

,

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

Show only reviews in فارسی (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “مردان بدون زنان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.