درخت انجیر معابد

36.00

عنوان: درخت انجیر معابد (دو جلدی)

نویسنده: احمد محمود

ناشر: معین

موضوع: داستان فارسی

رده ی سنی: بزرگسال

جلد: شومیز

تعداد صفحه: 1038

تعداد:
مقایسه
دسته:

توضیحات

درخت انجیر معابد اثر احمد محمود است.

از تنها چیزی که همه خلایق راضی هستن همین عقل ِ که یقین دارند از روز ازل سهمشان ِتمام و کمال گرفتن و یِ چیزی م بیشتر

 

قسمت اول

 

داستان در یکی از مناطق جنوبی ایران (احتمالاً اهواز) و در نیمه اول قرن حاضر جریان دارد. اسفندیارخان اربابی است که برای رضایت همسر جوانش (با اختلاف سنی بیش از 20 سال) باغچه ای! به وسعت 60 هزار متر می خرد و می خواهد در آن عمارت کلاه فرنگی و… بسازد.از قضا در محوطه این باغ درخت انجیری وجود دارد که از نظر مردم محلی خصلتی مقدس دارد و مورد توجه عوام است.

درخت انجیر معابد (درخت لور یا لیل ) درختی پیش رونده است که در صورت تماس شاخه ها با زمین و مناسب بودن محیط, شاخه مذکور ریشه می دواند و تبدیل به تنه می شود و بدینسان گسترش می یابد. این درخت احتمالاً خاستگاهی هندی دارد و در داستان ما نیز کسی نمی داند این درخت از کجا آمده است , می گویند شاید چند نسل قبل توسط مردی بنگالی به آن منطقه وارد شده است.

 

عمارت موردنظر اسفندیارخان که معمار نقشه پی آن را با گچ روی زمین مشخص کرده است, با محل رویش درخت تداخل دارد و بدین سبب مردم محل جمع می شوند و راهپیمایی سکوت!

برگزار می نمایند و پس از اطلاع خان از چرایی حضور مردم , او محل عمارت را تغییر می دهد و ضمناً دستور می دهد که دور درخت را نیز نرده بکشند (باصطلاح حریم برایش مشخص می کند و رسمیتی به آن می دهد) و البته بعداً 500 متر زمین هم وقفش می کند و در برهه ای نیز, هنگام مبارزات انتخاباتی مجلس قصد استفاده از قدرت معنوی آن را نیز دارد.

پی دی اف کتاب درخت انجیر معابد

داستان تشکیل شده است از روایت فراز و فرود خانواده اسفندیار آذرپاد و روایت درخت انجیر و تکامل آن که البته این دو با هم عجین شده اند. داستان با اسباب کشی عمه تاج الملوک (خواهر اسفندیار) از عمارت و نقل مکان او به دو اتاق کوچک اجاره ای که مشرف به باغ مذکور است, شروع می شود.

عمه تاجی می خواهد جایی باشد که خراب شدن عمارت و افتادن درخت سرو باغ برادر را ببیند. دو سه سال قبل از این , برادرش از دنیا می رود و بیوه جوان برادر (افسانه) خیلی زود با یکی از وکلای جوان دم و دستگاه اسفندیارخان به نام مهران ازدواج می کند. فرزندان (فرامرز و فرزانه و کیوان) نسبت به این ازدواج طبیعتاً دیدی منفی دارند و هرکدام به نوعی واکنش نشان می دهند. فرامرز طی فرایندی خاص به دام اعتیاد می افتد و فرزانه خودکشی می کند و کیوان ترک دیار می کند.

مهران که احتمالاً هدفمند وارد خانواده شده است به تدریج و پس از مرگ افسانه صاحب همه اموال اسفندیارخان می شود. در ابتدای داستان او می خواهد با خراب نمودن عمارت و باغ ,شهرکی مدرن که متشکل از آپارتمانهای متعدد و مدرسه و درمانگاه و سینما و تعاونی و… است را در آنجا بسازد.

از قضا نقشه شهرک مهران هم با درخت انجیر تداخل دارد و کوشش او برای راضی کردن مردم از طریق قربانی گاو و گوسفند (برای رفع بدیمنی ناشی از قطع درخت) به جایی نمی رسد و بلکه با توجه به شلوغ شدن اوضاع (این بار خبری از سکوت نیست), مجبور می شود که علاوه بر حفظ درخت , جهت آرام نمودن فضا و به دست آوردن دل مردم, اقدام به ساخت بنا برای درخت می نماید (باصطلاح گنبد و بارگاه و محل اسکان متولیان و…).

 

داستان حاوی فلاش بک های متعددی است که به وسیله آن گذشته این خاندان و گذشته درخت انجیر را از آن طریق روایت می کند: خاطراتی که به ذهن عمه یا فرامرز می رسد و یا خاطرات فرزانه که فرامرز از روی دفترچه خاطراتش می خواند.

شخصیت اصلی داستان , فرامرز است که همه کوشش او در راستای رسیدن به قدرت است تا بتواند حق از دست رفته خودش را پس بگیرد و انتقام خانواده بدفرجامش را از مسبب این ادبار که بزعم خودش مهران است, بگیرد.

او در پنج فصل اول همواره به دنبال رسیدن به ثروت است چرا که منشاء قدرت را در ثروت می داند. او دست به هر کاری می زند و اساساً با توجه به حق بودن هدفش معتقد است که می تواند از هر راه و وسیله ای جهت نیل به آن هدف استفاده کند. او فردی بااحساس و بااستعداد و باهوش است که متاسفانه به دلیل از دست دادن پدر در سن 17 سالگی و ازدواج آنچنانی مادرش و اقدامات نسنجیده و خام دستانه خودش به دام اعتیاد می افتد و استعدادش را به راه هرز می فرستد.

 

در کنار فرامرز , عمه تاج الملوک شخصیت دوم داستان است. او در جوانی هنگامی که در شرف ازدواج موفقی بوده است , متوجه بیماری پیسی خودش می شود و ناچاراً نامزدی اش را به هم می زند و همه عمر مجرد می ماند و دشمنی عجیبی نسبت به مردان دارد و با نفوذی که روی دختران جوان داستان دارد می کوشد این حالت سادیستی خود نسبت به مردان را ارضا نماید که البته منجر به بدبختی آنها نیز می گردد (گناه مردان در قضیه تاج الملوک چه بود؟ دلیل نفرت او کمی مبهم است: اگر مردا را سر تا پا طلا بگیرن بازم آشغالن! البته برادر و برادرزاده هایش مستثنی هستند!). تاج الملوک علیرغم تحصیلکرده بودن از معتقدین درخت است.

 

در کنار این دو شخصیت اصلی , شخصیت های متعددی در این داستان دراز که آخرین اثر نویسنده فقید است حضور دارند که در اینجا برای اتصال به بخش بعدی مطلب باید به “علمدار” اشاره کنم.

 

علمدار لقب کسی است که وظیفه رسیدگی به درخت را دارد و باصطلاح متولی آن است. ذکرها را به جا می آورد و شمع و عود می فروشد و نذر ها را اجرا می کند و از این جور امور… در ابتدای داستان (زمان حال ابتدای داستان) علمدار پنجم حضور دارد که نسل اندر نسل این کار را برعهده داشته اند.

علمدار اول یکی از باغبانان این ملک بوده است که البته ذهن خلاق و خیالپردازی داشته است (به قولی اهل تجربه بوده است!) ریشه اعتقادات موجود به تعاریفی که او در مورد خواب هایش و البته تجارب بیداری هایش ,برای دیگران نموده است برمی گردد.

او تعریف می کند که در شبی فلان می شود و بهمان و اینا! و فردایش وقتی یکی از ساقه های درخت را قطع می کنند از آن خون جاری می شود و هرچه قربانی می کنند افاقه نمی کند و خون بر روی زمین جاری می شود و همه خوفیده بودند که ناگهان مرد سیاهپوشی می آید و چنین می کند و چنان و اذکاری می گوید (یکی ار نقاط قوت داستان همین اذکار بی معنی است:

پانچا پامارا اسورا هگاگا و…) و همه مردمی که آنجا بودند آن اذکار را تکرار می کنند (… هیچ کس از کلام مرد سیاهپوش سردرنمی آورد. هیچ کس از هیچ کسی معنی کلام آواز مرد بلند بالا را نمی پرسد…) و بعد خون قطع می شود و آن سال , بعد از هفت سال سیاه بهار, بهار سبز آمده است. درختان سه بار شکوفه کرده اند و سه بار ثمر داده اند- بهار و تابستان و پاییز , و میش ها همه سه قلو زاییده اند. شیر گاوها برکت کرده است و بیماران- همه – شفا یافته اند.

این روایتی است که علمدار اول برای پسرش تعریف نموده است و او برای پسرش که علمدار سوم بوده است و این سومی کسی است که این روایت را روی کاغذ آورده است و ثبت نموده است و در زمان پنجمی و به کمک مهران این روایت روی لوحی برنجی ثبت و جایی در بارگاه نصب شده است.

 

داستان با محوریت تلاش های فرامرز به پیش می رود تا … !

 

***

 

در این رمان بلند نویسنده شرایط اجتماعی را بخوبی شرح می دهد و معضلاتی نظیر بیکاری , اعتیاد, فقر, جهل و بیسوادی, خرافات و… را نشان می دهد. در قسمت بعد سعی خواهد شد که به یکی دو نکته محوری داستان از جمله مبحث خرافه نگاه دقیق تری شود.

 

اما در اینجا باید اشاره کنم که شاید سی چهل صفحه اول داستان کمی برای خواننده گنگ به نظر بیاید که این به خاطر آشنا نشدن خواننده به زبان و نحوه تعویض زمان داستان به وجود می آید , لذا محتمل است که برخی دوستان در شروع داستان دچار بی انگیزگی و توقف ناشی از سردرگمی و کم کششی گردند.

پس از گذشتن از این مرحله و اخت شدن با زبان و زمان داستان خواندن داستان ساده می شود و اتفاقاً با کشش مناسبی که دارد شما را تا صفحه 1038 خواهد برد. احتمالاً بعد از پایان داستان اگر آن سی چهل صفحه اول را دوباره بخوانید متوجه می شوید که اتفاقاً این بخش از قشنگترین قسمتهای کتاب است.

 

نکته دیگر حجیم بودن کتاب است که می توانست کمتر از این باشد. بخشی از داستان که فرامرز به شهر دیگری (شهری خیالی به اسم گلشهر با مردمانی که فامیلیشان با گل شروع می شود) می رود می توانست نباشد یا خلاصه تر باشد. مثلاً مهندس وولف آمریکایی که در این بخش وارد می شود کلاً روی اعصاب است!

زری خانم این بخش روی هوا باقی می ماند و یا سروان گل جالیز که از این بخش به بخش های بعدی می رود کمی داستان را از نظر من دچار اشکال می کند و توجیه حضورش در فصل آخر ثقیل و اصل حضورش نیز مایه دردسر است (که برای پرهیز از لوث شدن بازش نمی کنم!).

فصل آخر اگر نبود مشکلی از لحاظ داستانی به وجود نمی آمد اما خوب نویسنده برای بیان برخی نظراتش به این فصل نیاز دارد ولی برخی از قسمتهای این فصل که حالت سورئال پیدا می کند برای من نچسب بود چرا که 1000 صفحه در فضای رئال جلو آمده ایم و به یکباره … . علاوه بر این برخی همانندسازی های تاریخی کمی توی ذوق می زند (البته خیلی کم) و البته همینجا باید به هنرمندی نویسنده در ابراز نظرش در همین فصل ششم و نحوه رد شدنش از ایست بازرسی های احتمالی مسیر نشر اذعان نمود و به متولیان امر (همان ایست بازرسی ها) که علیرغم برخی صراحت ها اجازه عبور داده اند نیز تبریک گفت (یا ندیده اند یا چشم بسته اند به هر حال…).

 

 

 

قسمت هایی از کتاب درخت انجیر معابد (۲ جلدی) (لذت متن)

حتی عمه تاجی هم که زنی تحصیل کرده و روشنفکر است به درخت لور اعتقاد دارد و قدرت معجزه گر آن را باور دارد: تاج الملوک , عصر روز سه شنبه به زیارت انجیر معابد می رود.

نذرش را ادا می کند, شمع می گیراند, چند اسکناس ریز به صندوق می اندازد و بعد با ترس و لرز می رود در صف حاجتمندان ساقه ی شرقی می ایستد. اول لوح برنجی را با طمانینه می خواند و گریه می کند, بعد شمع روشن می کند و دو شاخه عود می سوزاند و بعد التماس می کند که فرامرز خان در کنکور پزشکی قبول شود.

التماس می کند که به راه راست هدایت گردد. آرام آرام اشک می ریزد و می گوید : حاجتم را روا کن روا کن ای ساقه ی شرقی, صاحب کرامات! دلم می خواهد فرامرز نامی شود نام اسفندیار خان را با عزت و احترام زنده کند! ای کسی که با کوه طلای احمر, ثروت پرستان را جزا می دهد, حاجت دلم را روا کن! دو گوسفند نذر گرسنگان و یک حلقه ی طلای سه مثقالی نذر خودت روا کن, روا کن…. از پشت سر ذکر هاگا, هگاگا می شنود.

بیا ببینم مرزوقه. تو چه پستانی به دهان حامد گذاشته ای که اینطور نا خلف شده چرا اینقدر عقل نداره که بفهمه زیارتگاه نباید از دست بده؟ چرا لگد به بخت خودش و زحمت و خدمت و حرمت پدر اندر پدرش میزنه؟ کاش اینقدر شعور داشت و می فهمید که نباید این قدرت به دست غریبه بیفته!

حالا دیگر یک درخت نیست جناب مهران. شما حقوق خواندین, با علم الاجتماع آشنا هستین! گمان نمی کنم درک این مطلب براتان مشکل باشه که این درخت , حالا دیگه تبدیل شده به سمبل باورهای چند نسل از مردم!

 

احمد اعطا ملقب به احمد محمود نویسنده‌ی خوزستانی در دهم دی ماه سال 1310 در اهواز متولد شد. پدر و مادر او، هر دو متولد شهر دزفول بوده‌اند به این دلیل او به دزفول تعلق خاطر بسیاری داشت به شکلی که در اغلب آثار او می‌توان ردپایی از گویش مردم دزفول را مشاهده نمود.

او تحصیلات دبیرستان را در مدرسه شبانه شاپور و در سال 1329 به پایان رساند و پس از آن راهی دانشکده افسری شد. او در سال‌هایی که در دانشکده افسری به سر می‌برد، درگیر بازی‌ سیاست شد که تبعید و زندان را به دنبال داشت.

 

اولین باری که احمد محمود به زندان افتاد به ماجرای کودتای 28 مرداد در سال 1332 باز می‌گردد. او که فردی سر سخت و دغدغه‌مند بود به فعالیت‌های سیاسی خود ادامه داد و 4 سال از بهترین سال‌های جوانی خود را در زندان به سر برد و پس از آن نیز به بندر لنگه تبعید شد.

اما در این دوران به نوشتن روی آورد. او اولین داستان خود با نام صُب می‌شه را در مجله امید ایران در سال 1333 منتشر نمود. نگارش این داستان همانند شعله‌ای کوچک به او زندگی او دلگرمی می‌داد به شکلی که او هرگز نتوانست نوشتن را رها کند. دومین نوشته‌ی او یک مجوعه داستان با نام مول است که در سال 1338 توسط نشر معین منتشر شد و نوید بخش یک شروع حرفه‌ای برای احمد محمود بود.

 

سبک و نگاه احمد محمود در داستان نویسی

یکی از عواملی که می‌تواند به صورت ناخودآگاه تعیین کننده سبک زندگی مردم باشد شرایط اقلیمی و جغرافیاست. محیط یک عامل مهم در شکل‌گیری اندیشه‌ها بوده و در سبک و نگاه نویسنده تاثیر قابل توجهی دارد. احمد محمود سال‌ها در خطه جنوب زندگی کرده است با شهرهای کوچک و بزرگ آن آشنا بوده و از رنج و شرایط اجتماعی حاکم در آن منطقه به خوبی آگاهی داشته است.

به این ترتیب عوامل محیطی، دست گذاشتن بر دغدغه‌های اجتماعی و استفاده از گویش‌های بومی در نهایت به سبکی منجر شده است که آن را مختص به احمد محمود می‌دانند. او مانند دیگر بزرگان ادبیات ایران مانند محمود دولت آبادی رئالیسم اجتماعی را دنبال می‌کند و صدای طبقه‌ای از جامعه است که قربانی فقر و اختلاف طبقاتی شده‌اند و فرصت کمتری برای شکوفا کردن استعدادهای خود داشته‌اند.

 

یکی از آثار ماندگار در ادبیات فارسی داستان بلند همسایه‌هاست. همسایه‌ها که اولین رمان بلند احمد محمود است راه پر فراز و نشیبی را برای انتشار طی کرده است. او بین سال‌های 1342 تا 1345 مشغول نگارش رمان همسایه‌ها بود پس از پایان بازنویسی آن او تا مدت‌ها شرایط را برای انتشار رمان مناسب نمی‌دانست به همین علت بخشی از آن را در نشریات به چاپ رساند.

همسایه‌ها نهایتا در سال 1353 توسط انتشارات امیرکبیر در تهران منتشر شد. اما این پایان ماجرا نبود. اگرچه کتاب بسیار مورد توجه قرار گرفت و به یکی از پرفروش ترین رمان‌های ایرانی تبدیل شد اما تا سال‌های بعد گرفتار سانسور و توقیف بود.

 

داستان همسایه‌ها از سال 1320 شروع می‌شود و تا قبل از کودتای 28 مرداد ادامه پیدا می‌کند. احمد محمود در این بازه به حوادث تاریخی مهمی اشاره می‌کند که منجر به تحول زندگی ایرانیان شده است. این قصه که در اهواز اتفاق می‌افتد، به داستان ملی شدن صنعت نفت اشاره دارد.

احمد محمود در این اثر از رنج طبقه کارگر می‌نویسد و اختلاف طبقاتی را مورد نقد قرار می‌دهد. قلم روان و فضاسازی‌های بی‌نظیر او تاریخ معاصر را به زیباترین شکل ممکن به تصویر می‌کشد. احمد محمود با انتشار کتاب همسایه‌ها به یک نویسنده شناخته شده تبدیل شد و توانست کارهای متفرقه‌ای که به آنها مشغول بود را کنار بگذارد و تمام وقت خود را به نویسندگی اختصاص دهد.

 

مروری بر آثار و اندیشه های احمد محمود

احمد محمود در طی 43 فعالیت ادبی خود در مجموع 14 کتاب شامل 9 مجموعه‌ داستان کوتاه و 5 رمان‌ بلند را منتشر کرده است. از این نظر او نمی‌توان او را نویسنده پرکاری دانست. اغلب مجموعه داستان‌های احمد محمود جز اولین تجربیات نویسندگی او به شمار می‌آید که پیش از انقلاب به چاپ رسیده‌اند.

 

داستان یک شهر، زمین سوخته، مدار صفر درجه و درخت انجیر معابد از دیگر آثار شناخته شده‌ی وی هستند. داستان زمین سوخته روایت‌گر جنگ ایران و عراق و تجربه شخصی او از جنگ است.

برادر احمد محمود که در این جنگ شهید شده است الهام بخش او برای نوشتن این اثر بوده است. درخت انجیر معابد نیز آخرین کتاب منتشر شده از احمد محمود در سال 1379 است. علاوه بر کتاب‌های تالیفی او یک کتاب را با نام آدم زنده در سال 1376 ترجمه کرده است.

 

جوایز و افتخارات احمد محمود

بی تردید احمد محمود را می‌توان سردمدار داستان نویسی جنوب کشور با سبکی رئالیسم دانست. او همواره با کم لطفی‌های فراوانی در انتشار کتاب‌هایش و کسب جوایز رو‌به‌رو شده است. به شکلی که در طول سال‌های پرافتخار خود تنها یک جایزه دریافت کرده است.

آخرین اثر او، درخت انجیر معابد برنده‌ی اولین دوره جایزه هوشنگ گلشیری شد. در در جشنواره بیست سال ادبیات داستانی در ایران، کتاب مدار صفر درجه نیز جایزه‌ی هیئت داوران را به خود اختصاص داد که به دلایل سیاسی این جایزه به احمد محمود داده نشد.

 

بیماری و مرگ احمد محمود

احمد محمود در همان سال‌های زندان و تبعید دچار به مشکلات تنفسی دچار شد و این بیماری تا آخر عمر با او باقی ماند. او پس از طی کردن یک دوره بیماری ریوی در سال 1381 در بیمارستان مهرداد تهران از دنیا رفت و در امام‌زاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.

کتاب های مرتبط

1-معرفی کتاب درخت انجیر معابد در یوتیوب

2- معرفی کتاب درخت انجیر معابد در آپارات

 

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

Show only reviews in فارسی (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “درخت انجیر معابد”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.