خیام و آن دروغ دلاویز

16.00

عنوان: خیام و آن دروغ دلاویز

نویسنده: هوشنگ معین زاده

ناشر: ممنوعه

موضوع: خیام، ممنوعه، شعر

رده ی سنی: بزرگسال

جلد: شومیز

تعداد صفحه: 217 ص

تعداد:
مقایسه

توضیحات

خیام و آن دروغ دلاویز اثر هوشنگ معین زاده است.

انسان همواره گرفتار این نگرانی بوده است که بعد از مرگ به کجا می رود و فردای مرگش به چه سرنوشتی دچار می شود؟ بزرگان بسیاری – حتی پیغمبران – پاسخ هایی به این سؤالات داده اند، اما هیچ کدام نتوانسته اند این نگرانی را از دل انسان بیرون کنند. نویسنده این کتاب، در یک قصه تخیلی با طرح مجدد این بحث فلسفی – تاریخی و با یاری گرفتن از افکار متفکر نامدار ایرانی، حکیم «عمر خیام نیشابوری» به این پرسش ها پاسخ می دهد.

خواندن این کتاب را به کسانی که می خواهند بدانند، در آخرت چه خبر است، بهشت چگونه جایی است و آنهایی که در آنجا هستند چه می کنند، چه می گویند و روزگارشان چگونه می گذرد، توصیه می کنیم.

 برترین بیت شعر عمر خیام:

خيام اگر ز باده مستي خوش باش
با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستي است
انگار که نيستي چو هستي خوش باش

پی دی اف کتاب خیام و آن دروغ دل انگیز

کتاب خیام و آن دروغ دلاویز که توسط هوشنگ معین زاده نوشته شده و به زبان فارسی می باشد . که تعداد صفحات آن دویست و هفده صفحه است. در داخل این اثر ذکر شده است که همواره گرفتار این نگرانی می باشد که بعد از مرگش به کجا خواهد رفت و فردای مرگش به چه سرنوشتی دچار می شود.

این کتاب از 216 صفحه و 7 فصل تشکیل شده و در موردِ مردِ شیعه مذهب و ساکنِ ایران به نام «حاج رجب» است که مؤمن است و پس از مرگ به بهشت میرود… در بهشت فقط و فقط با بیکاری و علافی و خوردن و خوابیدن و همخوابگیِ مردان با حوریان و زنان با غلمان ها و مردانِ همجنس باز با غلمان ها مواجه میشود… آنهم حوریانی که نه احساس دارند و نه عاطفه… و تنها لِنگِ خود را باز میکنند برایِ هم آغوشی و سکس.. و با هر کسی که اراده کند، میخوابند و گویا این بیچاره ها به خواستِ اللهِ اکبر، ماشینِ سکس و عروسکی بی احساس میباشند.


‎در سیر و سیاحتش با همسرش «سکینه سلطان» روبرو میشود که در حالِ سکس با غلمانی جوان میباشد… سپس خواهرش «بلقیس» را میبیند که رقاصه ای شده و در آنجا با عشقِ قدیمی اش یعنی نوکرِ خانه زادِ خانوادگی «شاه غلام» زندگی میکند… سپس مادرش «عزت الملوک» را میبیند که با بقالِ سرِ کوچه رویِ هم ریخته و در بهشت با او میخوابد و عشق و حال میکند…

خلاصه این حاج رجبِ بیچاره حتی در بهشت با «بلال حبشی» مواجه میشود که با صدایِ زشتش از تازیان مسلمان که از او سوء استفاده میکردند انتقام میگیرد و با اذان گفتن خواب را بر آنها حرام نموده است.. به سمتِ پیامبر تازیان «محمد بن عبدالله» میرود تا عرضِ ارادت کند و میبیند که «محمد» افسرده و بی رمق در بالایِ منارۀ مسجد نشسته و قرآنِ جدید مینویسد و تفسیرِ نو میکند… و جالب است که هنوز که هنوز است خدا را ندیده است…

از طرفی «عمر بن خطاب» و «مروان» و «ابوبکر» و «ابوسفیان» را میبیند که از بیکاری و بدبختی با سنگ ریزه ها، یه قول دو قول بازی میکنند و تعجب میکند که مروان که این همه جنایت کرده و حتی به همسرِ کسی که مهمانش بوده است تجاوز کرده و سرِ شوهرش را در آتشِ تنور انداخته، چگونه با پارتی بازیِ محمد، به بهشت آمده است… و آنها گلایه میکنند که بلال حبشی با اذان گفتنِ خود، خواب را بر ما و محمد و اهالیِ قریش حرام کرده است.


‎سپس خواهرِ بزرگترش را در بهشت میبیند که بی بند بار شده و با هر کسی میخوابد و حتی همجنس گرا شده و تمامِ اینکارها برایِ انتقام از شوهرِ آخوندش بوده که او را در 9 سالگی باردار کرد و علاوه بر آن مُچ او را زمانی که با آخوندِ دیگری لواط انجام میداده، گرفته بوده است


‎در سفرش با «خیام نیشابوری» مردِ خردمند و بزرگوار، برخورد میکند که از پوچیِ بهشت و مسخره بودنِ آن مینالد… و خیام برایش از خدا و راز هستی سخن میگوید… چندی بعد «ابوعلی سینا» نیز به جمعِ آنها اضافه میشود و برایشان شرابی می آورد که خودش آن را به عمل آورده و بر خلافِ شراب هایِ بهشتی مستی دارد!!!

ولی اندکی پس از یکی دو پیک خوردنِ شراب، گشتِ ارشاد بهشت به سراغشان می آید و خیام فریاد میزند که اگر مزاحم ما شوید در اینجا نیز همچون رویِ زمین، خدا و پیامبرانش را رسوا میکنم… که از آسمان ندا میرسد که خیام را رها کنید که ما تحملِ زخمِ زبان هایِ خیام را نداریم… و آنجاست که «پور سینا» متوجه میشود که خیام چه منزلت و مقامی نزدِ پروردگار دارد


‎خیامِ بزرگوار، بهشت و نعمت هایش را قبول ندارد… چراکه او در ایران همه چیز داشته و شاید این تازیانِ سوسمارخور بوده اند که این نعمت ها را نداشته اند… خیام، خوابیدن با حوری و خوردنِ شیر و عسل و انگور و انار را لذت نمیداند… خیام، صفا و یکرنگی و آسایش میخواهد و خوردنِ شرابی مرد افکن که او را سرمست کند


‎در این میان ابو علی سینا، از این موضوع ناراحت بود که دسترنجِ دانشمندان و بزرگانِ ایرانی را با نام “فرهنگ اسلامی” خراب کرده اند و دانشِ ایرانیان را به اسلامی که خالی از دانش است ربط داده اند
‎و این دو بزرگوار توضیح میدهند که فهمیدنِ این که خدا وجود دارد و یا وجود ندارد!! کاری بیهوده است که هیچ فایده ای برای انسان ندارد… چراکه خدایی هم اگر وجود دارد به کارِ مردمانِ رویِ زمین کاری ندارد
‎و سپس آنها در موردِ نبوت و معاد توضیحاتی میدهند که بسیار دلنشین و جالب است


‎سپس شرح میدهند که انسان هیچ تکلیفی در مقابلِ پروردگار ندارد… چراکه انسان از او نخواسته که به دنیا بیاید و زندگی کند و بمیرد و همین بحث را بازتر میکنند.
‎خیام ادامه میدهد که ما اندیشمندان به انسان ها حقیقت را میگفتیم و پیامبران ابائی از دروغ گفتن به مردم نداشتند و این مردم باز به دنبالِ پیامبرانِ دروغگو میرفتند، چراکه مُرید میخواستند و نه حقیقتگو… و همان پیامبران به این مردمِ ساده لوح وعده هایِ دروغین میدادند
‎سپس یکی از بخش هایِ جالبِ کتاب آغاز میشود و آن دادگاه «خیام» بوده است

که چگونه با خردِ خویش و حاضر جوابی، تمامیِ فرشتگانِ عدلِ الهی و دادستانِ این دادگاه را پیچانده است تا حکم به گناهکاری و کافر بودنِ این انسانِ اندیشمند را ندهند… و اینکه خیام چگونه به آنها شرح میدهد که نوشیدنِ شراب و نخواندنِ نماز گناه نیست… و در آخر بدونِ گذر از پلِ صراط و به دستورِ خداوند و به همراهیِ «میکائیل» واردِ بهشت میشود


‎در طولِ این سفر، جوانی به نام «عادل» که از بیکاری و بی فایده بودنِ بهشت خسته شده بود و پیرمردی به نام «علیشاه» نیز به آنها اضافه شدند… و در راه مادری به نام «رباب» را دیدند که دویست سال گریه میکند… چراکه با بچهٔ نوزادش «بابک» به بهشت آمده و هرچه به او شیر میدهد بچه بزرگ نمیشود و در همان وضعیت مانده است.
‎در راه با مردمی کوتوله و زشت و بد ترکیب برخورد میکنند که از اهالیِ روستایِ «جابلقا» بودند… که همه با هم به زیرِ آب رفته بودند… و حوریان و غلمانها از آنجایی که احساس نداشتند با آنها نیز همخوابگی میکردند


‎در ادامه، تمامیِ این گروه شک میکنند که نکند که اینجا بهشت نیست… زیرا که تمامیِ ساکنینِ آن ناراضی هستند و افسرده… و در همان حال، به اصرارِ دیگران، حاج رجب داستانِ زندگیش و رابطه اش با دختر عمویش «جمیله» و عاشق شدنش را شرح میدهد و اینکه پس از مرگ او چگونه به درگاهِ خدا اعتراض کرده و ناسزا گفته است


‎در ادامه سنگ تراشی را میبینند که همان «موسی» پیامبرِ یهودیان است و او قبول میکند که مشکلات از آنجایی آغاز شد که او ادعایِ پیغمبری کرد و البته در کنارِ سنگتراشیِ موسی، «سامری» نیز گوساله هایِ طلائی میساخت و هدیه میداد


‎در پایانِ سفر به نیایشگاهی زیبا رسیدند که در سر درِ آن زده بود: “ورودِ کسانی که حیوانات را قربانی کرده اند، ممنوع میباشد…” بله دوستانِ عزیزم، آنجا نیایشگاه «زرتشت بزرگوار» و فیلسوفِ خردمند بود…

و البته زرشت گرامی، «حاج رجب» را به دلیلِ پیروی از احکامِ احمقانه و ابلهانۀ دین محمد و قربانی کردنِ حیوانات از ورود به درونِ نیایشگاه منع کرد… و سپس زرتشت از این شکوه و گلایه میکند که پیامبرانی همچون محمد و موسی و دیگر پیامبرانِ ادیانِ سامی که به دروغ گفته اند که واسطۀ خداوند با انسانها هستند، آیینِ درست و پاکِ انسانی را که او بنا نهاده بود را به بیراهه برده اند


‎و از محمد و دیگران گِله کرد که با نامِ خداوند دست به کشتارِ انسان ها زده اند و شرح داد که حاج رجب نیز باید همچون خیام از دستوراتِ این دینِ غیر انسانی یعنی اسلام و احکامِ اشتباهش سر باز میزد… زیرا که او خرد داشت و نباید حرف های محمد را قبول میکرد


‎سپس زرتشتِ بزرگوار فرمود که این جایی که در آن هستید بهشتِ واقعی نیست و این بهشتِ تازیان است و من را با بهشتِ شما کاری نیست و سپس خداوند او را فرا خواند و زرتشت و نیایشگاهش ناپدید شدند


‎و در ادامه با «یحیی» و «عیسی» برخورد داشتند و عیسی برایشان گفت که شیادان و سوء استفاده کنندگان او را پسرِ خدا نامیده اند… او فقط فریاد زده پدر… پدر…

و کسی به کمکش نیامده است و مردم تصور کرده اند که او پسرِ خداست و بعدها حواریونِ او کتاب هایی ساختگی از خود بینِ مردم پخش کردند و دینِ مسیحیت را از خودشان درآوردند و سپس عیسی بیان میکند که محمد بن عبدالله از خودش حرفی نداشته و هرچه گفته برگردانِ تورات بوده و نباید داستان هایش را جدی بگیرید


‎و در آخر با شتر سوارِ شمشیر به دستی ملاقات میکنند که همان «محمد بن عبدالله» پیامبرِ تازیان و مسلمانان میباشد… و خیام و بوعلی سینا او را مجبور میکنند که اشتباهاتش را بپذیرد… و محمد میگوید که اگر زمان به عقب بازگردد بسیاری از احکام و دستوراتی که داده بودم را از میان خواهم برداشت
‎و در فصل پایانی از این کتاب، سرانجام مشخص میشود که اگر آنجا بهشت نیست، پس کجاست!!! آیا اصلاً بهشت و جهنمی وجود دارد؟؟!! حقیقت چیست؟؟.

کتاب های مرتبط خیام و آن دروغ دلاویز

1-معرفی کتاب خیام و آن دروغ دلاویز در یوتیوب

2- معرفی کتاب خیام و آن دروغ دلاویز در آپارات

اطلاعات بیشتر

نویسنده

خیام

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

Show only reviews in فارسی (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “خیام و آن دروغ دلاویز”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.