خوب‌های بد، بدهای خوب

16.00

عنوان: خوب های بد، بدهای خوب 1

نویسنده: سومان چینانی

مترجم: نگار شجاعی

ناشر: پرتقال

موضوع: داستان کودک و نوجوان

رده ی سنی: بزرگسال

جلد: شومیز

تعداد صفحه: 470 ص

تعداد:
مقایسه

توضیحات

معرفی کتاب خوب‌های بد، بدهای خوب اثر سومان چینانی

اگه قرار بود از تو یه شخصیت واسه قصه‌ها بسازن، به نظرت جز آدم خوب‌ها می‌شدی یا شرورها؟! «سوفی» و «آگاتا» به مدرسه‌هایی فرستاده می‌شن که آدم بدها و آدم خوب‌های قصه‌ها رو اونجا می‌سازن! اون‌ها فکر می‌کنن می‌دونن جز کدوم دسته هستند! امّا آیا واقعاً خوبی و بدی آدم‌ها رو به همین راحتی می‌شه فهمید؟! گاهی آدم‌ها اون‌طور که بنظر می‌آن نیستن. همه‌ی آدم‌ها وجه‌های خوب و بد دارن و توی هر شرایط و موقعیتی ممکنه یکی از اون‌ها رو نشون بدن. برای همین هم شاید نشه اون‌ها را به دو دسته‌ی «خوب» و «شرور» تقسیم کرد.

پی دی اف کتاب خوب های بد بدهای خوب.jpg 2

بخشی از خوب‌های بد، بدهای خوب

۲.  هنر آدم ربایی

وقتی خورشید کاملاً ناپدید شد، بچه ها مدتی بود که توی خانه هایشان زندانی شده بودند. آن ها از پشت پرده ی اتاق خواب، یواشکی به پدران، مادران و خواهرانِ مسلح به مشعل شان نگاه می کردند که دورتادور جنگل حلقه زده بودند و با این کارشان، انگار داشتند به مدیر مدرسه می گفتند اگر جرات دارد، از حلقه ی آتش عبور کند!
اما در همین احوال که بچه ها ترسیده بودند و چِفت پنجره هایشان را می انداختند، سوفی آن را باز کرد! می خواست ربوده شدنش تا آنجایی که امکان دارد، راحت باشد!

به دلیل محافظت های پدرش، توی اتاق گیر افتاده بود؛ اما سنجاق های سر، موچین ها و سوهان های ناخنش را دم دست گذاشت و مشغول کار شد.

اولین آدم ربایی، دویست سال پیش اتفاق افتاده بود. معمولاً دوتا پسر یا دو تا دختر و گاهی یکی از این دو ربوده شده بودند. سن بچه های ربوده شده متفاوت بود: گاهی یکی شانزده ساله بود و دیگری چهارده ساله، یا اینکه هر دو تازه دوازده ساله شده بودند. اوایل انتخاب ها تصادفی به نظر می رسید، اما چیزی نگذشت که الگوی آن مشخص شد: یکی از آن دو نفر همیشه زیبا و خوب بود؛ بچه ای که هر پدر و مادری آرزوی داشتنش را دارد؛ دیگری اما بی ریخت و عجیب وغریب بود و از زمان تولدش به این طرف، دوستان زیادی نداشت. این جفتِ متناقض، در ابتدای جوانی دزدیده می شدند و دیگر برنمی گشتند.

معمولاً روستایی ها تقصیر را به گردن خرس ها می انداختند. بااینکه تا آن روز کسی در گاوالدان خرس ندیده بود، اما این احتمال باعث می شد برای پیداکردن خرس مصمم تر شوند. چهار سال بعد که دو بچه ی دیگر ناپدید شدند، آن ها به این نتیجه رسیدند که باید مجرم را دقیق تر توصیف کنند؛ برای همین، اعلام کردند که مجرمان، خرس های سیاه هستند؛ آن قدر سیاه که با سیاهیِ شب مخلوط می شوند و نمی شود تشخیص شان داد!

اما ناپدیدشدن بچه ها، هر چهار سال یک بار ادامه پیدا کرد و توجه روستاییان به خرس های زیرزمینی و بعد خرس های شبح وار و خرس نماها جلب شد؛ تااینکه بالاخره معلوم شد اصلاً کار خرس ها نبوده است. درواقع، وقتی که روستاییانِ آشفته، داشتند در مورد نظریه هایی مثلِ گودال عمیق و آدم خوارِ بال دار بحث می کردند، بچه های گاوالدان متوجه چیز مشکوکی شدند؛ آن ها وقتی ده ها اعلامیه ی کودکان گم شده را در میدان روستا بررسی می کردند، چهره ی این دختران و پسرانِ گم شده، به طرز عجیبی آشنا به نظر آمد!

اینجا بود که کتاب های داستانشان را باز کردند و بچه های دزدیده شده را پیدا کردند!
جک که صد سال پیش دزدیده شده بود، ذره ای هم پیر نشده بود. عکس نقاشی شده اش با موهای پُرپشت و چال های صورتی و لبخند کج، بین دخترهای گاوالدان مشهور بود. تنها فرقش این بود که الآن توی حیاط پشتی اش یک ساقه ی لوبیا داشت و نمی توانست در مقابل لوبیاهای جادویی مقاومت کند. آنگس، ولگرد گوش دراز و کک مَکی که همان سال با جک ناپدید شده بود، حالا همان غول گوش دراز و کک مَکی غول پیکری بود که بالای ساقه ی لوبیای جک دیده می شد. این دو پسر راهشان را به افسانه ها باز کرده بودند!

اما وقتی بچه ها نظریه ی کتاب داستان را به والدینشان گفتند، آن ها همان واکنشی را نشان دادند که از هر پدر و مادری انتظار می رود: دستی به سرشان کشیدند و دوباره سراغ همان ایده ی گودال و آدم خوارها رفتند!
بعدها، بچه ها صورت های آشناتری را به والدینشان نشان دادند. آینای نازنین که پنجاه سال پیش دزدیده شده بود، حالا به عنوان پری دریاییِ قصه ها، روی سنگ هایی که با نور ماه روشن شده بودند، نقاشی شده بود.

اِسترای بی رحم هم حالا همان ساحره ی دریایی بدجنس بود. فیلیپ، پسر باکمالاتِ کشیش، تبدیل شده بود به خیاط کوچولوی باهوش، اما گالای مغرور و ترش رو، حالا ساحره ی جنگل بود و تصویرش توی کتاب ها، بچه ها را می ترساند. تعدادی از بچه ها که جفت جفت دزدیده شده بودند، زندگی های جدیدی در دنیای کتاب داستان پیدا کرده بودند. یکی به عنوان خوب، یکی به عنوان شرور.

کتاب ها از کتاب فروشی آقای دوویل می آمدند؛ دخمه ای کپک زده که بین نانوایی باتِرسبی و رستوران پیکِلد پیگ بود. درواقع، مشکل از جایی بود که کتاب ها به دست آقای دوویل می رسید. او سالی یک بار، صبح روزی که هیچ وقت نمی توانست پیش بینی اش کند، به فروشگاهش می رسید و می دید که یک جعبه کتاب داخل مغازه منتظرش است. داخل جعبه، چهار افسانه ی جدید بود؛

از هر کدام یک نسخه. بعد آقای دوویل یک یادداشت روی شیشه ی مغازه می زد و می نوشت: «تا اطلاع ثانوی تعطیل است». بعد هم توی اتاق پشتی مغازه می چپید و کتاب ها را یکی یکی با دست کپی می کرد تا برای همه ی بچه های گاوالدان، به اندازه ی کافی کتاب وجود داشته باشد، کتاب های اصلی را هم یک روز توی ویترین مغازه اش می گذاشت؛ به نشانه ی اینکه وظیفه ی خطیرش به پایان رسیده است!

بعد از آن، درِ مغازه اش را باز می کرد و یک صف سه کیلومتری جلوی آن تشکیل می شد؛ صفی که از میدان روستا می گذشت، از شیب تپه پایین می رفت و دریاچه را دور می زد. صف پُر از بچه هایی بود که تشنه ی داستان های جدید بودند؛ و البته والدینی که با ناامیدی می خواستند ببینند گم شده هایشان توی داستان های امسال پیدا می شوند یا نه!

پدر و مادرها سوال های زیادی از آقای دوویل داشتند؛ اما وقتی از او می پرسیدند چه کسی کتاب ها را فرستاده، مدعی می شد که چیزی در این باره نمی داند؛ و وقتی می پرسیدند چند وقت است که این کتاب ها ظاهر می شوند، می گفت زمانی را که کتاب ها ظاهر نمی شدند، یادش نمی آید! وقتی هم می پرسیدند که به نظرش ظاهرشدن کتاب ها جادویی است یا نه، می گفت: «معلومه که جادویی هستن، اون ها یک دفعه ظاهر می شن.»
بعداً بزرگ ترها متوجه نکات دیگری در مورد کتاب داستان های آقای دوویل شدند؛

تمام روستاهای به تصویر کشیده شده در کتاب ها، دقیقاً مثل روستای گاوالدان بودند؛ همان کلبه های کنار دریاچه، با آن لبه های رنگارنگ و لاله های بنفش و سبزی که کنار جاده ی باریک و کثیف قرار داشتند، در کتاب هم آمده بودند؛ حتی همان کالسکه ی قرمز، مغازه های نماچوبی، مدرسه با دیوار زردرنگ و برج کج ساعت! تنها فرقش این بود که روستای کتاب ها در یک سرزمین دوردست بود و فقط به یک درد می خورد: شروع کردن و پایان دادنِ یک داستان؛ همه ی ماجراهای بین شروع و پایان داستان ها هم، در جنگل تاریک و بی انتهای اطراف روستا اتفاق می افتاد.

تازه همان موقع بود که متوجه شدند گاوالدان هم در محاصره ی یک جنگل تاریک و بی انتهاست!
اولین باری که بچه ها ناپدید شدند، مردم به جنگل هجوم بردند تا آن ها را پیدا کنند؛ اما توفان، تُندر، سیل و درخت های شکسته ی روی زمین، جلوی پیش رَوی آن ها را می گرفت. وقتی بالاخره موفق شدند جلوتر بروند، شهری را پیدا کردند که پشت جنگل پنهان بود.

آن ها شهر را محاصره کردند، اما بعداً فهمیدند که شهر خودشان است! درواقع، نکته اینجا بود که روستاییان از هرجا که وارد جنگل می شدند، در آخر دوباره به همان نقطه می رسیدند.
جنگل بنا نداشت بچه ها را برگرداند و آن ها بالاخره روزی دلیل آن را فهمیدند.
آقای دوویل وقتی داشت کتاب های آن سال را از جعبه بیرون می آورد، متوجه لکه ی جوهریِ سیاه و بزرگی روی تای جعبه شد؛ جوهر هنوز خشک نشده بود. دقیق تر که آن را بررسی کرد، متوجه شد مُهر برجسته ای به شکل یک قوی سیاه و یک قوی سفید است؛ روی برجستگی مُهر نوشته شده بود:

م. خ. ش

البته نیازی نبود که معنی این حروف را حدس بزند؛ این سه حرف، حروفِ اول کلمه هایی بودند که در زیر برجستگی نوشته شده بود و به روستاییان می گفت که بچه هایشان کجا هستند:

– مدرسه ی خوب ها و شرورها –

مدت ها بود که بچه های روستا ناپدید می شدند، اما حالا با رسیدن جعبه ی جدید، دزد هم مشخص شده بود؛ روستاییان نامش را « مدیر مدرسه » گذاشتند!

چند دقیقه بعد از ساعت ده، سوفی آخرین قفل پنجره را به سختی باز کرد و پرده را بالا کشید. پدرش اِستِفان را دید که با بقیه ی نگهبان ها نزدیک جنگل ایستاده بود؛ البته او به جای اینکه مثل دیگران نگران باشد، لبخندی به لب داشت و کنار هانورا ایستاده بود؛ با دیدن این صحنه، چهره ی سوفی درهم رفت! اصلاً نمی فهمید پدرش توی این زن چه چیزی دیده که این قدر شیفته اش شده! یک روزی مادرش مثل ملکه های افسانه ها بی نقص بود، اما هانورا کله ای کوچک و بدنی گِرد و قُلُمبه داشت و به نظر سوفی، عین بوقلمون بود.

پدر چیزی به هانورا گفت و خندید. گونه های سوفی از شدت عصبانیت می سوخت؛ پیش خودش فکر کرد: « حالا اگه قرار بود دوتا پسرِ هانورا دزدیده بشن، بابا تا حد مرگ جدی می شد و به هم می ریخت! »
درست است که اِستِفان موقع غروب، مثل یک پدر وظیفه شناس او را بوسیده و درِ خانه را به رویش قفل کرده بود، اما سوفی حقیقت را می دانست و آن را هر روز توی چهره ی پدرش می دید: پدرش او را دوست نداشت، چون پسر نبود؛ چون او را یاد بچگی خودش نمی انداخت!

حالا هم که می خواست با آن هیولا ازدواج کند؛ پنج سالی می شد که مادرش مُرده بود و متاسفانه این کارِ پدرش، دیگر اشتباه و بی ملاحظگی هم به حساب نمی آمد! کافی بود بعد از خواندن خطبه ی عقد، بله را بگوید تا صاحب دو پسر و یک خانواده ی جدید و یک شروع تازه شود!
البته برای کسب اجازه از ریش سفیدها، به رضایت دخترش احتیاج داشت؛ اما هربار که سعی کرده بود در این مورد حرفی بزند، سوفی یا موضوع حرف را عوض کرده بود، یا با صدای بلند خیار جویده بود تا صدای پدر را نشنود! گاهی هم همان لبخندی را به پدرش تحویل می داد که همیشه به رادلی می زد.

این شد که پدرش دیگر مدت ها بود حرفی از هانورا نزده بود.
از پشت پرده به پدرش چشم غُره رفت و پیش خودش فکر کرد: « چه اهمیتی داره؟ وقتی من بِرَم، می تونه باهاش ازدواج کنه! » فکر کرد وقتی آنجا را ترک کند، پدرش قدر او را خواهد دانست و می فهمد که کسی نمی تواند جایش را بگیرد؛ می فهمد که سوفی بیشتر از یک پسر برایش فایده داشته. او در زندگی اش یک پرنسس را تحمل کرده بود.
برای اولین بار در زندگی اش، چند نان زنجبیلی به شکل قلب پخته بود.آن ها را مرتب و باسلیقه روی لبه ی پنجره چید، تا این شکلی به مدیر مدرسه نشان دهد که با کمال میل همراهش می رود! بعد رفت و روی تختش افتاد، چشمش را به روی پدرها، زن های بیوه و گاوالدانِ حال به هم زن بست و ثانیه ها را تا نیمه شب شمرد.

به محض اینکه سوفی از پشت پنجره ناپدید شد، آگاتا نان زنجبیلی ها را توی دهانش چپاند و در حالی که خُرده های نان روی کفش های سیاهِ قُلُمبه اش می ریختند، پیش خودش فکر کرد که تنها فایده ی این نان ها، این است که موش ها را اینجا جمع می کنند! بعد هم خمیازه ای کشید و راهش را به طرف برج ساعت، کج کرد؛ برج ساعت، پانزده دقیقه مانده به نیمه شب را نشان می داد.

در پایان پیاده روی و بعد از خداحافظی اش با سوفی، آگاتا به سمت خانه راه افتاده بود و سوفی را تصور کرده بود که دارد به طرف جنگل فرار می کند، تا مدرسه ی احمق ها و کله پوک ها را پیدا کند و درنهایت هم طعمه ی گرازها شود!

بنابراین به باغچه ی خانه ی سوفی برگشت، پشت درخت منتظر ماند و صدای سوفی را شنید که در حال خواندن آوازی احمقانه در مورد یک شاهزاده بود! پنجره اش را باز کرد و چمدانش را بست. حالا داشت درباره ی زنگوله های عروسی آواز می خواند. خودش را مرتب کرد و در حالی که ترانه ی « پرنسس های صورتی پوش » را می خواند، بهترین لباسش را پوشید و در آخر خودش را روی تخت انداخت.

آگاتا آخرین تکه های نان را له کرد و لِخ لِخ کنان به طرف قبرستان رفت. از نظر او، سوفی در امان بود و فردا صبح مثل یک آدم احمق بیدار می شد؛ و آگاتا نمی خواست این حماقت را به رویش بیاورد. سوفی حالا خیلی بیشتر از قبل به او نیاز داشت، پس باید درکش می کرد و به او دلداری می داد.

آن ها باید همین جا، توی همین دنیای امن و منظم، بهشت خودشان را می ساختند.
وقتی داشت به سختی از شیب تپه بالا می رفت، توی مرز جنگل که با مشعل روشن شده بود، هلالی از تاریکی دید. ظاهراً مسئولان محافظ قبرستان، به این نتیجه رسیده بودند که ساکنان قبرستان نیازی به محافظت ندارند. تا جایی که آگاتا به یاد می آورد، همیشه استعداد این را داشت که مردم را فراری دهد. بچه ها در مواجهه با او طوری فرار می کردند که انگار خفاش خون آشام دیده اند؛ ریش سفیدها هم وقتی او را می دیدند، به دیوار می چسبیدند تا یک وقت طلسم شان نکند. حتی نگهبان های قبرستان هم با دیدن او از جا می پریدند؛ و هر سال پچ پچه های مردم شهر بلندتر می شد: « ساحره… بدجنس… مدرسه ی شرورها… »

همین ها باعث شدند که آگاتا برای بیرون رفتن از خانه دنبال بهانه بگردد.
اوایل چند روز طول می کشید تا از خانه بیرون برود، بعد تبدیل شد به چند هفته و حالا، آگاتا مثل روحی شده بود که خانه ی داخل قبرستان را تسخیر کرده بود. او قبلاً روش های زیادی برای سرگرم کردن خودش داشت: شعر می نوشت، («زندگی مصیبت بار» و «قبرستان یعنی بهشت » بهترین شعرهایش بودند)، پرتره هایی از ملک الموت می کشید که موش ها را از گربه ی واقعی بیشتر می ترساند؛ او حتی تلاش کرد افسانه ای به نام «عبوس، تا ابد» بنویسد. داستان در مورد بچه های زیبایی بود که به بدترین شکل ممکن می مُردند.

اما آگاتا کسی را نداشت تا کارهایش را به او نشان دهد؛ تااینکه یک روز سوفی درِ خانه اش را کوبید.
وقتی آگاتا قدم به ایوان تَق ولَقَش گذاشت، ملک الموت مچ پایش را لیس زد. از توی خانه صدای آوازی به گوش می رسید: «اون طرفِ جنگل ها
مدرسه ی خوب ها و شرورها…»

آگاتا چشم هایش را چرخاند و در را باز کرد.
مادرش برگشته بود و در حالی که چمدانی را با شنل های سیاه، چند دسته جارو و یک کلاه نوک تیز سیاهِ ساحره ای پُر می کرد، با شادی آواز می خواند:

« دوتا برج بلند که
سر می کشن به اون بالا بالاها
یکی برای خوب ها
یکی برای بدها
اگه بخوای فرار کنی می بازی
تنها راه خروجِت
افسانه ست، نه بازی… »

آگاتا گفت: « می بینم که داری واسه یه ماجراجویی عجیب غریب آماده می شی. آخرین باری که بررسی کردم، راه فراری از گاوالدان وجود نداشت، مگه اینکه بال دربیاری! »
کالیس با چشم های سیاهِ بیرون زده و موهای چرب و مشکی اش، برگشت و پرسید: « فکر می کنی سه تا شنل کافی باشه؟ »
آگاتا از اینکه چقدر به مادرش شباهت دارد، تنش لرزید. زیر لب گفت:« سه تاشون عین هم اَن… چرا سه تا می خوای؟ »

« خُب عزیزم، شاید یه موقع بخوای یکیش رو به دوستت قرض بدی.»

« این ها واسه منه؟! »
« دوتا کلاه گذاشتم که اگه یکیش خراب شد، یکی دیگه داشته باشی. یه دسته جارو هم گذاشته م، چون شاید مال اون ها بوی گند بده. چندتا شیشه زبون گربه، پای مارمولک و انگشت قورباغه هم هست. مال اون ها معلوم نیست تازه باشه یا کهنه! »
آگاتا جواب سوال را می دانست، بااین حال پرسید: « مامان، من برای چی کلاه و پای قورباغه و شنل لازم دارم؟! »
کالیس ذوق زده گفت: « معلومه! برای مراسم خوشامدگویی به ساحره ی جدید! تو که دلت نمی خواد موقع ورود به مدرسه ی شرورها، تازه کار به نظر برسی؟ »

آگاتا کپه ی وسایل را با لگد زد و ریخت. « حالا از این گذشته که دکتر

شهر به همچین چیزهایی اعتقاد داره، چرا برات این قدر سخته که قبول کنی من اینجا خوش حالم؟ من همه ی چیزهایی که می خوام دارم! تختم، گربه م و دوستم! »
کالیس همین طور که داشت قفل صندوقچه را می انداخت، گفت: «خُب تو باید از دوستت یاد بگیری عزیزم! حداقل اون یه چیزی توی زندگیش می خواد. جدی می گم آگاتا، واقعاً چی بهتر از ساحره شدن تو داستان هاست؟ من آرزوی رفتن به مدرسه ی شرورها رو داشتم، ولی مدیر احمق مدرسه، به جای من اون سوِنِ خرفت رو دزدید که آخرش هم توی افسانه ی « غولِ بی مصرف » ، گول شاهزاده رو خورد و آتیش گرفت. تعجبی هم نداره. اون پسر حتی نمی تونست بند کفشش رو ببنده! مطمئنم اگه مدیر مدرسه می تونست دوباره انتخاب کنه، این دفعه می اومد سراغ من! »

آگاتا سُر خورد زیر پتویش و گفت: « تو این شهر، همه هنوز فکر می کنن تو ساحره ای، پس به آرزوت رسیدی! »
کالیس چرخید و گفت: « آرزوی من اینه که تو از اینجا بری. » عین مار، هیس هیس کرد! چشم هایش مثل زغال سیاه بودند! « این روستا از تو یه موجود تنبل، ضعیف و ترسو ساخته. حداقل من واسه خودم یه کسی شده م. تو اینجا این قدر وقتت رو هدر می دی تا بپوسی؛ بعد سوفی میاد و تو رو می کشونه می بره پیاده روی. »
آگاتا با تعجب به او نگاه کرد.

کالیس خنده ای کرد و به کارش ادامه داد. « ولی مراقب دوستت باش. مدرسه ی خوب ها شاید مثل یه حلقه ی گل رز به نظر برسه، ولی سوفی حتماً با دیدن اونجا غافلگیر می شه… حالا برو بخواب. مدیر به زودی می رسه و اگه تو خواب باشی، کارش راحت تر می شه.»
آگاتا ملافه را روی سرش کشید.
سوفی خوابش نمی برد. پنج دقیقه به نیمه شب مانده بود، اما هنوز اثری از دزد نبود. دوزانو روی تختش نشست و یواشکی از پشت پرده بیرون را نگاه کرد. دورتادور گاوالدان هزاران نفر مشعل های خود را تکان می دادند تا جنگل را روشن کنند. حالش گرفته شد. چطور می توانست از بین آن ها رد شود؟

تازه آن موقع بود که متوجه شد نان های لبه ی پنجره، سر جایشان نیستند.

« اینجاست! »
سه کیف صورتی از پنجره به بیرون پرتاب شدند و پشت سرشان یک جفت پا با کفش های شیشه ای روی زمین فرود آمد.

آگاتا که داشت کابوس می دید، ناگهان از خواب پرید و توی تختش نشست. کالیس آن طرف اتاق با صدای بلند خُروپُف می کرد و ملک الموت هم کنارش خوابیده بود. کنار تختش چمدان بزرگِ قفل داری روی زمین بود که رویش با خط خرچنگ قورباغه ای، نوشته شده بود:

« آگاتا، اهل گاوالدان، جاده ی قبور، پلاک ۱ »

آگاتا در حالی که کیک می خورد، از پنجره ی ترک خورده به بیرون زُل زد. پایین تپه، مشعل ها حلقه ای نورانی تشکیل داده بودند، اما اینجا در تپه ی قبرها، یک نگهبان ایستاده بود که بازوهایش به بزرگی تمام بدن آگاتا و پاهایش به باریکی پای مرغ بود. او سنگ قبر شکسته ای را مثل دَمبِل نگه داشته بود تا خوابش نبرد.
آگاتا آخرین تکه ی کیک عسلی اش را جوید و به جنگل تاریک نگاه کرد.
ناگهان، دو چشم آبی براق را دید که به او زُل زده بودند!
آن قدر ترسیده بود که کیک پرید توی گلویش و به سمت رختخوابش دوید. کمی بعد، آرام سرش را بالا آورد؛ هیچ چیز آنجا نبود، حتی نگهبان!

اما یک دفعه نگهبان را دید که بی هوش کنار سنگ قبرِ شکسته افتاده و مشعلش خاموش شده است.
آن طرف تر، یک سایه ی گوژپشت لاغر و استخوانی دیده می شد، اما هیچ بدنی به آن وصل نبود!
سایه بر روی دریای قبرها شناور بود و آرام آرام و باحوصله، داشت کارش را می کرد: از زیر درِ قبرستان سُر خورد و از روی تپه به سمت مرکز گاوالدان که با نور آتش روشن شده بود، به راه افتاد.
ترس تمام وجود آگاتا را گرفته بود؛ آن سایه، متعلق به هر کسی که بود، واقعی بود!
« دنبال منم نبود. »

خیالش راحت شد، اما دوباره ترسید.

« سوفی! »
باید مادرش را بیدار می کرد و از او کمک می خواست؛ اما وقتش را نداشت.
کالیس خودش را به خواب زد، اما صدای پای آگاتا را شنید و ملک الموت را محکم بغل کرد تا مطمئن شود بیدار نشده است.

سوفی پشت درخت قایم شد و منتظر ماند تا مدیر مدرسه گیرش بیاورد؛ اما ناگهان متوجه چیزی روی زمین شد: خُرده های نان زنجبیلی که یک ردپا رویشان شکل گرفته بود؛ رد یک کفش قُلُمبه ی نفرت انگیز که فقط می توانست متعلق به یک نفر باشد. سوفی دستش را مشت کرد و خونش به جوش آمد.

دستی دهانش را گرفت و پایی او را با لگد وارد پنجره ی اتاقش کرد. سوفی با سر توی رخت خوابش شیرجه رفت و چرخید تا آگاتا را ببیند:« کِرمِ عوضیِ فضول! »

اما ناگهان ترس را در صورت دوستش دید؛ نفسش را در سینه حبس کرد؛: « تو دیدیش! »
آگاتا با یک دستش دهان سوفی را گرفت و با دست دیگرش او را محکم به تخت خواب فشار داد. وقتی سوفی معترضانه پیچ وتاب می خورد، آگاتا از زیر پنجره یواشکی بیرون را نگاه می کرد. سایه ی کج وکوله به سمت میدان لغزید، از کنار محافظان رد شد و مستقیم به سمت خانه ی سوفی آمد. آگاتا جیغش را قورت داد؛ سوفی خودش را به زور آزاد کرد و شانه های آگاتا را گرفت و گفت: « مثل شاهزاده هاست؟ یا مثل مدیرا با عینک و جلیقه و…؟ »

بوم!

آگاتا و سوفی آرام به طرف در برگشتند.

بوم! بوم!

سوفی دماغش را چین انداخت و گفت: « می تونست آروم در بزنه، نه؟ »
قفل شکست و لولای در به صدا درآمد.
آگاتا به دیوار تکیه داد، اما سوفی دست به سینه نشست و لباسش را صاف وصوف کرد؛ طوری که انگار یک ملاقات شاهانه دارد!
« بهتره بدون سروصدای اَلَکی، هرچی گفت قبول کنیم. »
وقتی در کمی باز شد، آگاتا از تخت پایین پرید و خودش را به سمت در پرتاب کرد. سوفی چشم هایش را به سمت او چرخاند. « محض رضای خدا بشین! » آگاتا با تمام زورش دستگیره ی در را کشید، اما از دستش در رفت. در محکم باز شد و آگاتا به وسط اتاق پرتاب شد.

بابای سوفی بود که مثل رنگِ ملافه سفید شده بود! « یه چیزی دیدم!

نفس نفس می زد و مشعلش را تکان می داد.
بعد آگاتا شبح کج وکوله را پشت سر سایه ی پهنِ اِستِفان دید. داد زد:« اون جاست! » اِستِفان چرخی زد، اما سایه، مشعلش را خاموش کرد. آگاتا چوب کبریتی از جیبش بیرون آورد و آن را آتش زد. اِستِفان بی هوش روی زمین افتاده بود و سوفی رفته بود!
از بیرون صدای جیغ و فریاد می آمد. آگاتا از ترس خشکش زده بود و از پشت پنجره تماشا می کرد. سایه، سوفی را به سمت جنگل می کشید و روستاییان در حالی که فریاد می کشیدند، به دنبالش می رفتند.
نیش سوفی تا بناگوشش باز بود!

آگاتا از پنجره بیرون پرید و دنبال سوفی دوید، اما همین که روستاییان به سوفی رسیدند، مشعل هایشان به طرز سحرآمیزی منفجر شد و آن ها را وسط یک حلقه ی آتش گیر انداخت! آگاتا از میان آتش دررفت و دوید تا قبل از آنکه سایه ی سیاه، دوستش را به جنگل ببرد، او را نجات دهد.
سوفی احساس کرد بدنش از بین سبزه های نرم عبور کرده و حالا روی زمین سنگی و خاکی کشیده می شود. دلش نمی خواست با لباس خاکی به مدرسه برسد. به سایه گفت: « فکر می کردم یه نوکر من رو تا مدرسه می بره، یا لااقل یه کالسکه ی کدوتنبل! »

آگاتا با تمام توانش می دوید، اما سوفی تقریباً بین درخت ها ناپدید شده بود.

از همه طرف شعله ها بیشتر و بیشتر زبانه می کشیدند و نزدیک بود تمام روستا را در خود ببلعند.
هرچه آتش بیشتر می شد، سوفی خیالش راحت تر می شد که کسی نمی تواند او را نجات دهد؛ « ولی نفر دوم کو؟ اونی که قراره شرور بشه کجاست؟ »
در تمام این مدت، در مورد آگاتا اشتباه کرده بود. وقتی فهمید وارد جنگل شده اند، به عقب برگشت و یک بوسه ی خداحافظی برای زندگی معمولی و فلاکت بار گذشته اش فرستاد.

« خداحافظ گاوالدان، خداحافظ آرزوهای بی ارزش، خداحافظ زندگی معمولی! »

بعد، آگاتا را دید که از میان شعله ها می دود.
بلند فریاد زد: « نه آگاتا، نه! »
آگاتا خودش را روی سوفی انداخت و هر دو به طرف تاریکی کشیده شدند.
ناگهان آتش اطراف روستاییان خاموش شد. آن ها به طرف جنگل دویدند، اما درخت ها به طور سحرآمیزی پهن و پُر از تیغ شدند و به آن ها اجازه ی ورود ندادند.

دیگر دیر شده بود!

در حالی که سایه، آن ها را به طرف سیاهی مطلق می بُرد، سوفی آگاتا را به عقب کشید و نعره زد: « داری چی کار می کنی؟! » آگاتا وحشیانه می خواست دست سایه را از دست سوفی جدا کند. سوفی جیغ کشید و گفت: « داری همه چیز رو خراب می کنی! » آگاتا دستش را گاز گرفت و او داد زد: « آآآآآآآی! » سوفی عربده ای کشید و بدنش را تکان محکمی داد تا آگاتا روی زمین بیفتد. آگاتا سوفی را به عقب کشید و برای اینکه به سایه برسد، پایش را روی صورت سوفی گذاشت.

« وقتی دست هام برسه به گردنت… »

حس کردند دارند از روی زمین بلند می شوند.

یک چیز باریک و سرد، خودش را دور آن ها پیچید. آگاتا یک چوب کبریت از لباسش بیرون آورد و با مُچ نحیفش آن را روشن کرد. ناگهان خشکش زد. سایه رفته بود. آن ها بین شاخه های یک درخت نارون پیچیده شده بودند. شاخه ها، آن دو را به بالای درختی غول پیکر بردند و یک دفعه روی پایین ترین شاخه رها کردند. دخترها به هم نگاه کردند و نفس گرفتند تا بتوانند حرف بزنند؛ اول آگاتا موفق شد.
« همین الآن می ریم خونه. »

شاخه مثل قلاب پیچ خورد و آن ها را مثل گلوله به بالا شلیک کرد. قبل از اینکه بتوانند جیغ بکشند، روی شاخه ی دیگری فرود آمدند. آگاتا دنبال یک کبریت دیگر گشت، اما شاخه پیچی خورد و آن ها را به شاخه ای دیگر پرتاب کرد و این اتفاق دوباره تکرار شد. آگاتا فریاد زد:« این درخت چقدر ارتفاع داره؟ »

مثل توپ پینگ پونگ از این شاخه به آن شاخه پرتاب می شدند و بدنشان به هم می پیچید و به این طرف و آن طرف برخورد می کردند. لباس هایشان بر اثر برخورد به تیغ ها و شاخه ها پاره شده بود.
بالاخره بعد از مدتی، به بالاترین شاخه رسیدند.
آن بالا روی درخت نارون، یک تخم مرغ سیاه و غول پیکر وجود داشت؛ دخترها با دهان باز، گیج ومبهوت به تخم مرغ زُل زدند. یک دفعه تخم مرغ از وسط نصف شد و ماده ی چسبناک سیاهی را به سمت آن ها پاشید؛ بلافاصله یک پرنده ی بزرگ که فقط از استخوان ساخته شده بود سر از تخم بیرون آورد!

پرنده به آن ها نگاهی کرد و جیغ بلندی کشید که نزدیک بود پرده ی گوششان را پاره کند. دو دختر را با پنجه هایش گرفت و آن ها را در حالی که فریاد می کشیدند، بالا برد. پرنده ی استخوانی به طرف جنگل سیاه می رفت.

آگاتا خشمگینانه کبریت هایش را یکی پس از دیگری آتش می زد و روی دنده های پرنده می گرفت. در اطرافشان، درخت های باریک و سربه فلک کشیده، با شاخ وبرگ هایشان به دخترها هجوم می آوردند. در حالی که پرنده بالاوپایین می رفت تا از درخت ها فرار کند، رعدوبرقی آمد و آن ها با سر به صاعقه ی غرنده و سهمگینی برخورد کردند. زبانه های آتش، درخت ها را به سمت آن ها کج می کرد و آن ها صورت های خود را از هجوم قطرات باران و گِل، کنده ی درخت ها، کندوهای زنبور، افعی ها و تار عنکبوت می پوشاندند؛ تااینکه پرنده وحشیانه به سمت گل های خاردار پایین رفت و دخترها رنگ ورو پریده، چشم هایشان را از درد بستند.
ناگهان سکوت حکم فرما شد.

« آگاتا… »

آگاتا چشم هایش را باز کرد و اشعه های خورشید را دید؛ به پایین نگاهی انداخت و نفسش را حبس کرد.
« واقعیه! »
در جنگلِ زیر پایشان، در فاصله ی زیادی دو قلعه ی بلند دیدند: یکی از قلعه ها در نور خورشید می درخشید، مناره های شیشه ای آبی و صورتی داشت و یک دریاچه ی درخشان روبه رویش بود؛ و دیگری، سیاه و زمخت بود و مناره های تیزی داشت که ابرهای سیاه را شکافته بود و از دور مثل دندان هیولا به نظر می رسید.

« مدرسه ی خوب ها و شرورها »

پرنده ی استخوانی، بالای برج خوب ها شناور شد و فشار چنگالش را کمی از روی بدن سوفی کم کرد. آگاتا وحشت زده به دوستش چسبید، اما دید صورت سوفی از شادی می درخشد:
« آگی، من پرنسس می شم! »
اما پرنده به جای او آگاتا را رها کرد.
سوفی که خشکش زده بود، حیرت زده آگاتا را نگاه کرد که به سمت مِهِ پشمکیِ صورتی رنگی سقوط می کند: « وایسا… نه…! »
پرنده وحشیانه به سمت برج شرارت شیرجه رفت و منقارش را برای طعمه ی جدید باز کرد.
سوفی فریاد زد: « نه! من خوبم، نه شرور! داری اشتباه می کنی! »
و در یک چشم به هم زدن، به طرف تاریکیِ جهنم وار سقوط کرد.

۱.  پرنسس و ساحره

 

سوفی تمامِ عمرش آرزو داشت که دزدیده شود!
آن شب تمام بچه ها توی تخت خواب هایشان آرام و قرار نداشتند؛ چون اگر مدیر مدرسه گیرشان می انداخت، دیگر هیچ وقت به خانه برنمی گشتند، به اختیار خودشان زندگی نمی کردند و نمی توانستند خانواده هایشان را ببینند! این بچه ها، آن شب خوابِ دزدی را می دیدند که با چشم هایی قرمز و بدنی مثل بدن هیولاها، آمده بود که آن ها را از توی تخت خواب هایشان بدزدد و فریادهایشان را در گلو خفه کند.
اما سوفیِ خیالاتی، عاشق افسانه ها بود و خواب شاهزاده ها را می دید!

توی قصر به افتخارش مراسمی برگزار کرده بودند. وقتی رسید تازه فهمید صدتا خواستگار آنجاست و خبری از هیچ دختر دیگری نیست. همان طور که داشت آن ها را سبک سنگین می کرد، با خودش می گفت این اولین باری است پسرهایی را می بیند که لیاقتش را دارند؛ پسرهایی با موهای براق و پرپشت با پوست صاف و برنزه، عضلانی، و حواس جمع؛ درست همان طور که شاهزاده ها باید باشند. اما تا به یکی از آن ها رسید که از بقیه بهتر به نظر می آمد، همانی که چشم های آبی محشر و موهای سفید داشت، همانی که حس می کرد می تواند به خوبی و خوشی با او زندگی کند… یک دفعه تبری دیوارهای اتاق را خراب کرد و از آن ها گذشت و شاهزاده را تکه و پاره کرد.
صبح شده بود!

« بابا، من اگه کم تر از نُه ساعت بخوابم، چشمام پُف می کنه. »پدرش داشت یک میله ی کج وکوله را با میخ، بالای پنجره ی اتاقش محکم می کرد. شیشه ی پنجره، حالا زیر یک سری قفل و نیزه و پیچ مدفون شده بود.
« همه می گن امسال تو انتخاب می شی. بهم می گن موهات رو از ته بتراشم و به صورتت گِل بمالم. به خیالشون من این مزخرفات رو باور می کنم. مطمئنم امشب هیچ کس اینجا نمیاد. » سوفی گوش هایش را مالید و با اخم به پنجره ای نگاه کرد که زمانی دوست داشتنی بود، اما حالا مثل لانه ی یک ساحره به نظر می رسید.

« قفل! چه ایده ی جدید و جالبی! چرا قبلاً کسی بهش فکر نکرده بود؟» پدر با آن موهای نقره ای اش که در اثر عرق کردن برق می زد، گفت:« نمی دونم چرا همه فکر می کنن اون کسی که قراره انتخاب بشه، تویی؟! اگه خوب بودن شرطیه که مدیر مدرسه دنبالشه، باید دختر گانیلدا رو انتخاب کنه. »

سوفی با حرص گفت: « بِل؟! »
پدرش گفت: « اون یه دختر کامله؛ برای پدرش غذای خونگی میاره تا آسیاب، باقی مونده ی غذاها رو هم به اون عجوزه ی توی میدون می ده. » سوفی طعنه را توی صدای پدرش حس کرد. او حتی یک بار هم برای پدرش غذا درست نکرده بود؛ حتی بعد از مرگ مادرش. البته برای این کارش، دلیل خوبی هم داشت: روغن و دوده، منافذ پوستش را می بست!

او می دانست که این موضوع ناراحت کننده است؛ منظور پدرش این نبود که گرسنه مانده، اما سوفی همیشه فقط غذاهای مورد علاقه ی خودش را برای او درست می کرد؛ مثلاً چغندر کوبیده، خورش کلم بروکلی، مارچوبه ی جوشانده و اسفناج بخارپز. اما اصلاً به همین خاطر که سوفی راگوی گوشت بره و سوفله ی پنیر خانگی به آسیاب نبرده بود، پدرش آن قدر خوش اندام مانده بود و مثل پدر بِل، یک دفعه خِپِل نشده بود! آن عجوزه ی زشتِ توی میدان هم ادعایش می شد گرسنه است، در حالی که روزبه روز چاق تر می شد؛ و اگر بِل باعث وبانیِ چاقی آن زن بود، نه تنها دختر خوبی به حساب نمی آمد، بلکه شیطانی ترین عمل ممکن را انجام داده بود!

سوفی به پدرش لبخندی زد و گفت: « به قول خودت همه ش خرافاته.» از تختش بیرون پرید و به دستشویی رفت و در را محکم بست. توی آینه، خوب به صورتش نگاه کرد. عوارض زود بیدارشدن در ظاهرش دیده می شد: موهای بلند و طلاییِ تاب دارش درخشش همیشگی را نداشت، چشم های سبز یشمی اش بی فروغ به نظر می رسید و لب هایش خشک شده بود؛ حتی پوست صورتی اش هم بی رنگ شده بود. بااین وجود، باور داشت که هنوز هم یک پرنسس است. پدر او، برخلاف مادرش، نمی توانست ببیند که چه دختر استثنایی و بی نظیری دارد. مادرش در آخرین نفس ها گفته بود: « سوفی، زیباییِ تو وصف ناپذیره و دنیا در مقابلش هیچه. » مادرش به جای بهتری رفته بود و حالا قرار بود همین اتفاق برای او بیفتد.

او امشب به جنگل برده می شد، زندگی جدیدی را شروع می کرد و رویای همیشگی اش تحقق پیدا می کرد.
حالا باید قسمت های مختلف برنامه را بررسی می کرد.

برای شروع، به پوستش تخم ماهی مالید که بوی گند پا می داد؛ اما فایده اش این بود که جوش ها را از بین می برد. بعد، پوستش را با آب کدوتنبل ماساژ داد و با شیر بُز شست. بعد هم روی صورتش ماسک خربزه و زرده ی تخم لاک پشت گذاشت. در مدت زمانی که منتظر خشک شدن ماسک بود، یک کتاب داستان به دست گرفت و آب خیار خورد تا پوستش نرم و شفاف شود. کتاب را باز کرد و صفحه ی موردعلاقه اش را آورد؛

همان قسمتی که عجوزه ی پیر از بالای تپه در یک بشکه ی تیغ تیغی قِل می خورد و پایین می آمد و درنهایت تنها چیزی که از او باقی می ماند، دست بندی بود که با استخوان های یک پسربچه ساخته شده بود! همین طور که به استخوان ها زُل زده بود، یاد خیارها افتاد. از خودش پرسید: « اگه هیچ خیاری توی جنگل وجود نداشته باشه چی؟ اگه پرنسس های دیگه خیارها رو تموم کرده باشن چی؟ » اگر هیچ خیاری پیدا نشود، او خشک می شود، او پژمرده می شود، او…

تکه های خشک خربزه روی صفحه ی کتاب افتاد؛ سوفی به طرف آینه رفت و دید پیشانی اش از شدت نگرانی چروک خورده است. با خودش گفت: « اول، خوابم خراب شد، حالا هم که این چروک ها… » اگر با همین سرعت پیش می رفت، تا بعدازظهر تبدیل به یک عجوزه ی پیر می شد. عضلات صورتش را شل و آرام کرد و از فکر سبزیجات بیرون آمد.
برنامه ی زیباسازی سوفی همچنان ادامه داشت؛ او در این مدت، از چیزهایی مثل پَرِ غاز، ترشی سیب زمینی، سُم اسب، کَره ی بادام هندی و یک شیشه ی کوچک خون گاو استفاده کرد. بعد از دو ساعت تلاش، سوفی با لباس صورتی شاد، کفش های پاشنه بلند شیشه ای براق و موهای بافته شده، از خانه بیرون زد. قبل از رسیدن مدیر مدرسه، یک روز وقت داشت تا برنامه ریزی کند و به او نشان بدهد که چرا خودش باید دزدیده شود، نه سابرینا و تابیتا و نه هیچ دغل باز دیگری.

***

بهترین دوست سوفی در قبرستان زندگی می کرد. با وجود خلق وخوی خاصی که سوفی داشت ـ تنفر از نور کم و رنگ خاکستری و خشونت ـ از او انتظار می رفت که دوست صمیمی اش را در خانه ی خودشان ملاقات کند، یا اینکه اصلاً به یک دوست صمیمی دیگر دل ببندد؛ اما او به جای این کار، تمام روزهای این هفته را از تپه ی پایین قبرستان بالا رفته بود تا دوستش را ببیند. توی راه هم حواسش بود که حتی یک لحظه، لبخند از روی لب هایش محو نشود؛

چون لبخندزدن یکی از قسمت های مهم عملِ نیک بود. برای رسیدن به قبرستان، باید یک کیلومتر راه می رفت و از کلبه ی کنار دریاچه و برج کوچکی که لبه های سبز داشت و به خاطر نور آفتاب سوخته بود، رد می شد تا به جنگل برسد. در حالی که از آنجا عبور می کرد، انعکاس صدای چکش در گوشش می پیچید و پدرانی را می دید که برای درها سایه بان درست می کردند، مادرانی که مترسک درست می کردند، پسران و دخترانی که از ایوان کلبه ها آویزان شده بودند و آدم هایی که غرق کتاب خواندن بودند.

این صحنه ها عجیب وغریب نبودند، چون بچه های گاوالدان در کنار خواندن افسانه ها، کارهای کوچک دیگری هم انجام می دادند؛ اما امروز، سوفی متوجه شد که چشم های آن ها موقع خواندن کتاب، نگران و آشفته است؛ جوری صفحه های کتاب را جست وجو می کردند که انگار زندگی شان به آن بستگی دارد. چهار سال پیش هم بچه ها همین قدر آشفته شده بودند؛ می ترسیدند طلسم شامل حالشان بشود؛ اما آن موقع هنوز نوبت او نرسیده بود. مدیر مدرسه فقط افرادی را انتخاب می کرد که سنشان از دوازده سال گذشته بود و دیگر نمی توانستند خودشان را بچه جا بزنند.
حالا نوبت او بود.

به خاطر تقلایی که برای بالارفتن از تپه کرده بود و سنگینی سبدی که توی دستش بود، پاهایش درد گرفته بود. با خودش فکر کرد که آیا این بالارفتن باعث شده پاهایش ورم کند؟ همه ی پرنسس های افسانه ها تناسب اندام یکسانی داشتند؛ داشتن پای ورم کرده، مثل داشتن بینیِ عقابی و پاهای بزرگ، برای یک پرنسس غیرممکن بود.

برای اینکه حواسش از نگرانی ها پرت شود، شروع کرد به شمردن کارهای خوب دیروزش؛ اول به غازهای برکه، مخلوط عدس و تره فرنگی داده بود. این مخلوط، اثر پنیرهایی را که بچه های احمق توی دریاچه می ریختند، از بین می برد. بعد، یک شیشه محلول صورتِ دست ساز، حاوی لیموی جنگلی، به یتیم های شهر هدیه داده بود؛ چون معتقد بود که هدیه ای باارزش تر از داروی مراقبت از پوست وجود ندارد! در آخر هم یک آینه در کلیسا نصب کرده بود تا مردم اول خودشان را در آن ببینند و بعد، مرتب و آراسته روی نیمکت کلیسا بنشینند.

آیا این ها کافی نبود؟
دوباره نگران شد و یاد خیارها افتاد. شاید می توانست یک جایی در جنگل خیار ذخیره کند! تا شب کلی وقت داشت که خیار جمع کند؛ اما حمل کردن آن همه خیار برایش سخت بود.
آیا مدرسه برایش کمک می فرستاد؟
شاید بهتر بود قبل از رفتن، آب خیارها را بگیرد.

کتاب های مرتبط

1-معرفی کتاب خوب‌های بد، بدهای خوب در یوتیوب

2- معرفی کتاب خوب‌های بد، بدهای خوب در آپارات

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

Show only reviews in فارسی (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “خوب‌های بد، بدهای خوب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.